تولد اکبر مبارکه + سالگرده بدترین روزه زندگیمون :((
خوب اول یه توضیح راجع به عنوان مطلب بدم تا بریم سراغه خاطره، البته اینام خاطرس![]()
پارسال همچین روزی تو همین ساعتا من و عشقم داشتیم فنا میشدیم....الان بعده یه عالمه اتفاقیم افتاده میفهمم خدا واقعا خداااااااااااااااس
میفهمم اگه اون نبود الان بین ما عشقی وجود نداشت
میفهمم خدامونم میخواد ما واسه همیشه ماله هم باشیم....میفهمم اگه عشقه من انقدر آقا نبود و صبر و تحملش زیاد و مثه خیلی دیگه از پسرا بود الان من و اون "مـــا" نبودیم....![]()
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
۸ اردیبهشت ۸۷(![]()
![]()
![]()
)
بعد از کلاسم قرار شد با جوجو بریم بیرون (البته اون موقع هنوز جوجوم نشده بود و انقدر با هم صمیمی نبودیم
) اون موقع هنوز مامیم نمیدونست که من با پسری دوستم، البته یه جورایی شک کرده بود ولی به روم نیورد تا اینکه مطمئن شه!! من اونموقع این وبو نداشتم خاطراتمو تو یه سر رسید روزانه مینوشتم....همون روز(۸ اردیبهشت) من اون دفترُ با خودم بردم که به steve نشون بدم...واسه اولین بار بود که میرفتیم پاتوق وقتی نشستیم من دفترُ در اوردمُ نشونه جوجوییم دادم...جوجو شروع کرد به خوندنش که چ.ن زیاد بود گفت بده من ببرمش خونه بخونم گفتم نه آخره سال بهت میدم...!!(نمیدونم بگم کاشکی دفترُ میدادم بهش یا نه) بعده چند مین که حرف زدیم کیفشُ باز کردُ اینُ بهم داد:

گفت مبارکه
من: ![]()
![]()
![]()
کف کرده بودم!! یعنی شُکه شده بودم!! آخه هیچ مناسبتی نداشت!! بهش گفتم خوب من که نامحرمم(الان یاده اون موقع میوفتم خندم میگیره!! نامحرم!!!!!!!![]()
) جای خودم این(همین عروسکه که بعده ها دختر عمم اسمشُ گذاشت اکبر و شد شوهره صغری که عکسشُ تو پسته قبل گذاشتم
) بوست میکنه
بعدش که کلی بهمون خوش گذشت اومدم خونه مامیم گفت برو اینُ بده دوستت بیا!! کیفمم گذاشتم خونه ولی قبلش عروسکُ بهش نشون دادم گفتم خودم خریدم!!! وقتی برگشتم دیدم مامیم بدجور عصبانیه!!! موندم چی شده!!!!! اومدم تو اتاقم که لباسامُ عوض کنم دیدم مامان جون پشته سرم اومد تو اتاق درم بست!!! داشتم سکته میکردم!!
گفتم چی شد یهو؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت ۲۵ فروردین با کی فلان جا بودی؟ من:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گفتم فلانی....یه جورایی از قبل میشناختش!! خودم یه جیزایی واسش تعریف کرده بودم...الانم فکر میکنه خواهر کوچیکش(از ما ۴سال بزرگتره) باهام دوسته!!!!!
گفت بشین همه چیو واسم تعریف کن!!! واقعا داشتم سنکوپ میکردم!! به همون دفتره شک کرده بودُ فقط ۲خطشُ خونده بود!!! حالا اونموقعم جوجو هی S میداد نمیشد بجوابم که!!
نشستم با مامیم حرفیدم که اونموقع اصلا راضی به دوستیمون نبود....انقد باهام حرفیدن(مامان و بابام) که مُخم دیگه واقعا ماله خودم نبود!!!
عینه آدمایی که جادو میشن شده بودم!!!!!! کار واقعا داشت به جاهای باریک کشیده میشد با اون حرفایی که من میزدم ولی جوجوم جیکشم در نمیومد قربونش بشم![]()
نمیدونم چی شد من یهو آدم شدم!! بدترین روزای عمرمون پارسال همین موقع بود!! ولی نذاشتیم(یعنی زندگیم(جوجوییم) نذاشت) کار به جدایی بکشه...تازه همون موقع ها بود که فهمیدیم چقدر همدیگرو دوس داریم، یعنی عاشقه همیم![]()
![]()
![]()
....قبله اون حتی ۱بارم هیچ کدوممون به هم نگفته بودیم چقدر همُ دوس داریم!!!!
ولی این اتفاق باعث شد همه چی معلوم شه......
خوب دیگه بسه، خوابت نبره قصه که تعرف نمیکنم!!
(
،
)
اووووووووووف،چقد زیـــــــــاد شد!!![]()
جوجویی الان گفت![]()
: دقیقا پارسال همین موقع آرزوم بود بازم بیام ببینمت....![]()
![]()
من:............................................. (فوضولی مگه؟؟![]()
)
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دقیقا الانم دعوا داریم سره اینکه من برم عروسیه خواهر جوجو یا نه!!
حالا خوبه ۲ ماهه دیگس!! تو تیر! بهش میگم حالا شایدم نیومدم میگه نیای منم عروسیه خودمون نمیام!!!(منطقُ حال کن!!
خوابش میاد فکر کنم!!
)
حالا خاطرات این چند وقترم زودی بگمُ برم لالا چون الانم اینجوریم: ![]()
۲۳ام رفتیم بیرون ولی یادم نیس کجا!!
(بازم آلزایمر
)
مهمترین و وحشتناک ترینش ۲۶ام بود![]()
![]()
![]()
![]()
جوجو اومد خونمون یک ربع نشده بود بابام اومد خونه!!!!!!!!! مامااااااااااااااااااااااااان![]()
واقعا داشتیم سکته میکردما از اتاقم اومدم بیرون با بابام بحرفم صدام میلرزید یه کوچولو!!
جوجو اومد پشته دره اتاقم قایم شد بابام ۳مین بعدش اومد تو اتاقم!!!!!!
یعنی الان زندمُ سکته نکردم شانس اوردم![]()
اومدم جلو در وایسادم که این آقای رشید(ماشالا قد نیس که نردبونه![]()
![]()
) معلوم نشه!! تا بابام پشتشُ کرد به ما بهش گفتم برو ،میترسید نمیرفت!! آخر سر دستمُ از پشت گرفتم به لباسش کشیدمش اینورُ از اتاق انداختمش بیرون!!![]()
باورم نمیشد بابام ندیده باشه چون پشته ***شم چشم داره این پدره من
حالا انقد وحشتناک درُ باز کرد و رفت بیرون که گفتم باباییم دیگه میفهمه ولی نفهمید![]()
![]()
(اینجاس که میگم خدامونم خیلی دوسمون داره![]()
) پدرجون جونم فکرده بودن من که اومده بودم درُ ببندم بد بستم باد زده این اونجوری باز شده!!
حالا گنگستر بازیای بعدشُ بخون،خوابت برد باز؟؟![]()
جوجوم از اینجا که فرار کرده بود رفته بود خونه ی دوستش که تا خونه ی ما پیاده ۳-۴مین فاصلس!! خودش میگه ۴۵ثانیم نشد رسیدم پیشه علی!!!!
فکر کنمم دقیق میگه چون دوییدنش اونم از نوعه خفن تندش در حده جته
بعد جوجو به علی گفته زنگ بزده به فامیلشون(دختر بود) و شماریه منُ داده بهش که بزنگه به من ببینه خودم بر میدارم یا نه؟؟!!!
اگه خودم بر داشتم بیینه ناراحتم یا خوشحال؟؟!!
بعد یه دختره زنگ زد به من گفت سلام، گفتم سلام!! گفت eee ، ببخشید مثنکه اشتباه گرفتم!!
من: خواهش میکنم!! بعد جوجو زنگید گفت یه دختره بهت زنگ زد؟؟ من:
آره تو از کجا میدونی؟؟؟!!! که جریانُ تعریف کرد!!![]()
وااااااااااای خیلی زیاد شد!!! دیگه چشام داره آرررههههههه.
بقیه ی دیدارامونُ(
) بعدا میتعریفم
ما بریم دیگه،بای بایتون![]()
عکسه روشارم که نمیشه نذاشت قربونش بشم![]()


ژاپُنیه منه![]()
چُسونه هیچی نشده لباساش مارکه!! اینجام سر تا پاش BENETTON' e!!!!![]()
![]()
![]()
![]()

عـکــس ٍ خـــودمـونـــه...