سلام خوبين؟ من به شخصه شرمسارم از اين همه كوتاهي...!! به خدا خيلي گرفتارم.... خودمم نميدونم چطور به همه ي كارام برسم. به قوله جوجو همه ي دنيا ريختن سرم! بگذريم زود برم سراغه آپه اين دفعه كه خدا ميدونه چيزي از ديدارامون يادم باشه يا نه و اينكه چشماي شماها چقدر قراره به باد بره!!

ولي قبل از همه چي با اينكه ميدونم خيلي ديره ميخوام به ميناي عزيز با اينكه خيلــــي واسم سخته تسليت بگم. من ميدونم داغ ديدنه عزيز چقدر سخته! خودمم 2 ساله طعمه اين فاجعه رو چشيدم... فقط يه كوچولو حرف دارم باهاش ؛ اميدوارم كه بخونه يا دوستاي ديگه از طرفه من نقله قول كنن بهش خواهشا.

ببين خانومي نبايد بشيني و بگي خدا چرا از بينه اين همه آدم محمد مهدي منُ برد؟ مگه اون كجاي دنيا رو تنگ كرده بود خدا؟ مگه نميگن تو عادلي پس عادليت كو؟ نشونم بده ديگه! اون بود عدالتت؟ و هزار تا سوال ديگه... نه، نگو اينارو. چون هيچ وقت به جواب نميرسي و فقط و فقط خودت ُ عذاب ميدي و روح عشقه جاودانت ُ ناراحت ميكني...تنها جوابت يك كلمه است...اونم اسمش " تقدير ِ" كه نه ميتوني باهاش بجنگي نه ميتوني عوضش كني...چيزيه كه خداي هممون خواسته...شايد چيزي كه الان ما فكر ميكنيم مصيبته يه نعمت و حكمتي پشتشه كه نميدونيم...ولي اين ُ بدون كه بايد زندگي كني به خاطره نگه داشتنه عزيزي كه پرواز كرده ولي روحش هميشه و همه جا با توه! اين ُ فراموش نكن!! به خاطره اون زندگي كن تا خوشحالش كني...سخته ميدونم، خيلي سخت، ولي قوي باش تا همه و از همه مهمتر شوهر عزيزت بهت افتخار كنه... ديگه نميخوام با حرفام اذيتتت كنم ولي از خدا ميخوام صبر غمه سنگينيُ كه خودس بهت داده زوده زود بهت بده...


خوب تا 18 آبان تعريف كرده بودم!! 25 امم همُ ديديم كه من باز هيچي ازش يادم نيس ولي ميدونم رفتيم پاتوق مثه هميشه!! تا اونجاييم كه ذهنم ياري ميدهيادمه كه آتي اينا نيومدن و تنها بوديم و كليم خوش گذرونديم 2 تايي!! اين از 25ام!! حالا بگين چقدر طولاني مينويسي!! به اين مختصري!! حالا ميرسيم به 2شنبه-2 آذر كه خوب يادمه!! اولش رفتم پيشه آتي و با هم رفتيم كتابخونه از اولشم علي باهامون بود كليم ذوق مرگ بود چون برادر زادش شبه قبلش به دنيا اومده بود هي عمو، عمو ميكرد و به معناي واقعي ما رو آرررهههه!! بعد از اينكه از كتابخونه اومديم آتي عكاسي داشت و بايد از ماشينا در حاله حركت عكس مينداخت!!(من موندم اينم رشتس آخه!!(رشته ي گرافيك منظورمه) البته شيده جون من به شما توهين نميكنم! اين دوسته ما زيادي بيكار بوده فكركنم!!) خدا ميدونه اون شب چقدر سرد بود!! تو اون سرما و بادي كه ميومد مارو برده بالاي پل هوايي كه از ماشيتا در حاله حركت عكس بندازه!! اينم عكسش:

خلاصه ما يخ زديم تا خانم عكس گرفتنشون روئ پل تموم شد! تو عكسم نميدونم اين علي داره چه شيطونيي ميكنه!!(علي و اين حرفا؟؟!! استغفرالله !) آتي كه عكساش ُ گرفت هيچ كدوم جون نداشتيم بيايم از پل پايين انقدر كه سردمون بود!! حالا اومديم پايين آتي ميگه اينجاام وايسين من عكس بگيرم!! خلاصه اونجام وايساديم آتي عكساش، بگيره! علي ديگه انقدر سرما بهش فشار اورده بود برگشت گفت آخه بيكــــار! اينم رشته بود تو رفتي!!؟ آتي: بابا سختياش ماله منه ديگه تو چرا غر ميزني؟ علي: فعلا كه من و RoNi داريم اينجا قنديل ميبنديم!! آتيم كه حواسش به كاراش بود هيچي نميگفت!! شانس آوردم والا دعوا ميشد باز بدبختيش ماله من بود!! بعدش ديگه نزديكاي 6:10 بود رفتيم پاتوق تا جوجو بياد كه 2-3 مين بعدش اومد...مثه هميشه رفتيم سره جاي قبليمون بشينيم كه در عينه ناباوري ديديم خاليه!! 4 تاييمون نشستيم...عليم كه كلمه ي "عمو" از دهنش نميوفتاد مارو ول نميكرد! جوجوام نميخواست جلوي من و آتي به علي فحش بده فقط خيلي محترمانه بهش ميگفت ساكت شو علي...ساكـــــت شــــــــووووو!! بعد من ديدم اون 2 تا خيلي مزاحمن در گوشه آتي گفتم پاشين برين ديگه!! :دي  آتيم اولش ننشنيد چي گفتم بعد گفت چي گفتي؟ گفتم ميگم برو! باز نفهميد! بعد علي گير داده بود چي ميگي آبجي؟! منم يهو خودم ُ زدم به بيخيالي گفتم ميگم پاشين برين ديگه!! (همه ميدونن من متاسفانه يا خوشبختانه خيلــــــي روكم!!)كه همشون خنديدن و اون 2 تا پاشدن رفتن! جوجوم برگشت گفت آخيـــش! علي بعضي اوقات واقعا آدم ُ كلافه ميكنه!! گفتم كلافه چيه؟!! من بعضي اوقات فكر ميكنم داره تك تكه سلولهاي مغزم ُ گاز ميزنه!! :دي بعدش يه ذره از اين ور اون ور حرف زديم و طبقه معمول پت و مت بازيامون! به قوله يكي از دوستام(اسمش ُ نميگم چون شايد خودش دوست نداشته باشه!) شما 2 تا از پت و متم بدترين!! اگه بفهمن ناراحت ميشنا!! منم بهش گفتم ناراحت چيه بابا خودكشي ميكنن ميره!!(ياده اون شب به خير برادر*!! چقدر خنديديم!!) توضيح * : اين برادر يه اصطلاحه بينه اكيپه خودمون كه علي انداخته تو دهنه همه!! البته قبلنا حاجي ام ميگفت كه آقاي جوجو ايشون رو تا به پاي دار بردن و تركش دادن!! ولي برادر رو خيلي بامزه ميگه!! با يه لحنه خاصي كه آدم اولش فقط 2 دقيقه ميخنده بهش!! داشتم ميگفتم ديگه همينجوري حرف زديم(اصلا يادم نيس راجع به چي؟؟!!!) كه آتي و علي دوباره در كماله ريلكسي اومدن نشستن پيشمون!! 4 تاييمون در حاله يخ زدن بوديم كه من يهو گير دادم عكس بگيريم!! خلاصه آتي با گوشي من چنتا عكس گرفت بعدم با دوربين خودش! بعدم گفتيم بريم يه جا چايي بخوريم گرم شيم كه رفتيم شهر بستني گفت چايي ندارم و فقط قهوه و كاپوچينو دارم!! بعد اومديم رفتيم تو يه كوچه كه يه سوپر داره و فروشندش سوژه ي من و جوجو بود تا يه مدت!! البته هنوزم هست!! (MaRi همونه كه با نگار اينا رفتيم توش صبحه اوله صبح بهش گفتيم شير كاكائو نداري؟ گفت نه ولي خوب راني كه داريم! راني بجـــيـــر!! :)) ) به همين دليلي كه تو پرانتز نوشتم سوژمونه!! البته سوژه ي بابامم بود!!(حوصله ندارم توضيح بدم اين يكيُ ديگه) بعد جوجو و علي رفتن تو مغازه جوجو برگشته به فروشندهه گفته آقا چايي داري؟ اونم گفته آره ميخواي؟ جوجوام گفته آره!! من و آتي داشتيم بيرون كل كل ميكرديم جوجو اومد اينُ كه بهمون گفت جفتمون تركيديم از خنده!! كلا اين سوپره هميشه كار راه انداز بوده!! :D بعدم ازش 4 تا چايي گرفتن با كيك كه حاصلش شد اين:

خلاصه با كلي چرت و پرت گفتن و خنديدن چاييامونُ خورديم و چون آتي ديرش شده بود راه افتاديم بيايم خونه! بعد يه جا وايساده بوديم داشتيم حرف ميزديم جوجو و علي يهو باهم برگشتن گفتن جيـــــــب!! جريانه جيبم اينه كه اين 2تا سردشون كه ميشه دستاشونء ميذارن تو جيباي ما!! يعني من و آتي! بعدشم من جوجو از اونا جدا شديم كه بيايم خونه و تو راه كلي عقشولي شديم...بقيشم بيــــــب!! اينم از دوم آذر كه خيلــــي به هممون خوش گذشت ولي حيف كه ديالوگا اصلا يادم نبود (حق دارم ديگه بيشتر از 1 ما ازش گذشته! هميناام كه يادمه خيليه با آلزايمره من!!)

جمعه-6 آذرم ميخواستيم بريم رستورانه آتي اينا ولي جوجو يهو دل درده بدي گرفت در حدي كه من قيافشء ميديدم ميترسيدم! الهي بميرم بچم رنگش شده بود عينه گچه ديوار! تا مرزه ب.ا.ل.ا آ.و.ر.د.ن هم رفت ولي نشد خدارو شكر چون اكه اينجوري بشه تا 3 روز حالش بده!! حالا علي گير داد بريم آيس پك بخوريم كه بالاخرم رفتيم خورديم! بعدشم پدر گرام زنگ زدن كجايي بيام دنبالت(ميخواستن برن خونه ي خالم) منم برگشتم گفتم خونه ي خاله رفتنتون گرفته حالا امروزا! ولي خوب بالاخره اومدن دنبالم. بابامم فكر كنم از غر زدنام فهميد با جوجو بودم!! اينم از 6ام.

9امم با اينكه سالگرده یه روزه خوب بود با يه دعواي وحشتناك واسمون شد اولين و احتمالا آخرين دعواي وحشتناكمون كه بعدا ميام تعريف ميكنم .

ღღديگه امتحاناام كه شروع ميشه از 9ام! دعامون كنيد تو اين روزا تو رو خدا!!

ღببخشيد اگه واسه كسي كامنت نميذارم ولي 95 % آپاي همرو ميخونم.

ღღღاين آپ رو ديشب(3/10/88) نوشتم ولي تاريخش رو ميذارم 30 آذر كه تو آرشيوم آذر ماه هم باشه...

ღღღღ نميدونم سيستمم چش شده كه نه ميتونم آيكون بذارم نه عكس!!