مثنکه اردیبهشت با ما 2تا سره ناسازگاری داره....!! :((
چه خبرا؟؟ خوش میگذره؟؟ به ما که اووووووفففف
همچین واستون تعریف کنم حسودیتون بشه!!
(نسبتا دارم از افعال معکوس استفاده میکنم
)
خوب بریم سره خاطراتمون![]()
تا۳شنبه(۱۵ام) تعریف کردم حالا بریم سراغه بقیش...
پس پریروز(شنبه ۱۹ام) جوجوی خوشگلم اومد خونمون
واااااای کلی خوش گذروندیم، آتیش سوزوندیم![]()
کلی حال داد دیگه![]()
قبلش من بیرون کار داشتم جوجوام که شنبه ها کلاس IELTS داره،شنبم final داشتن منم باید میرفتم سی دی speaking ام رو میدادم با چیترم
(منظورم همون teacherه! ،اخه بدش میاد بهش بگیم teacher!! منم میگم چیتر
) دیگه قبلش رفتیم پاتوق(الهی قربونه عقشم برم که اونقد خوشگل و خوشتیپ شده بود![]()
![]()
![]()
)، از ۴تا یه ربع به ۵ اونجا بودیم بعدشم رفتیم موسسه کلی از دسته چیتر خندیدم!! تازه کچلم کرده جوجو ندیده بودش از وقتی کچل کرده بود ولی من دیده بودمش تا دیدش نزدیک بود جلو خودش بزنه زیره خنده ولی خودشُ کنترل کرد بچم!!
اگه بشه عکسه چیترُ میذارم تو ادامه ی مطلب اینجا تابلو ه!!!
بعدش اونا رفتن منم اومدم خونه کلی درس خوندم مامی اینا میخواستن برن مهمونی ولی من چون ۲تا امتحان داشتم نرفتم!!(آره جونه خودم!!![]()
) دیگه مامان اینا نزدیکای ۷:۱۵ رفتن به جوجو زنگیدم گفتم کجایی؟؟ میگه نزدیکم، میگم کجا؟؟ میگه سره شهرک..........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! الان کجاش نزدیکه اونجا آخه!!
گفت من برم یه چیزی بخرم میام!! ای خدااااااااااااااااااااا!! حالا من اون وسط مونده بودم جوابه کدوم پشت خطیامُ بدم؟؟!!(زینب؟؟ جوجو؟؟ ۲تا دیگه از دوستام؟؟) هنگ بودم کلا ۳...مین بعد زینگید گفت درُ باز کن. من دیگه= ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دقیقا همینجوریا بودم! حالا ۱۰۰ساعت طول میکشه بیاد بالا
!! حالا اومد بالا دیدم صدای پا میاد درُ بستم پریدم تو خونه به اونم گفتم جیم شه! رفته بود پایین! زنگ زده میگه چرا قیافت اونجوری شد یهو؟؟؟؟؟ اون = ![]()
![]()
، من =
گفتم آخه فکردم یکی از پله ها اومد بالا، میگه واااا؟؟؟؟؟؟من کورم پس؟؟؟ توهم نزن خانومی!! من: نخیر یکی اومد...! منم کر نیستما!!
اون: نخیر نبود!! من: خوب بابا بیا بالا جای کل کل!! حالا باز ۶۰ساعت طول کشید بیاد بالا!!!! بالاخره تشریف اوردن!!!!!!!!!!!!!!! اومد نشست...چیبس خریده بود واسم با یه کارته شارژ
(انقد قبضه خطه ثابتم زیاد اومده بچه دیگه چشش ترسیده![]()
) در اینجا بود که نیشمان بسی باز گشت و.......
بلهههههههه!!![]()
۵مین گذشت یکی زنگه خونرو زد!!!! من=![]()
![]()
![]()
جوجو=
یه بارم محک زد تو سرش!!!!!
گفتم نگرخ بابا مطمئنا اشتباه زدن میگه نه!! جوابیدم گفتم دیدی اشتب زدن زنگُ !! من عادت دارم. دیگه کلی شیطونی کردیم و زدیم تو سر و کله ی هم!!
خیلی خوش گذشت بعدش دیگه جوجو داشت دیرش میشد تقریبا ۹ رفت خونشون
انقد این ۱ساعتو نیمی که باهم بودیم زود گذشت که....
بعدشم من تنها بودم تا ۲!!!! جوجو رفت خونه زینگولید کلی حرفیدم
واسه زینب جونم: آره زی زی جونم راست میگی جوجو باید بیاد بشه پسره بابام اما هنوز بابام به رسمیت نمیشناستش ولی پسره مامیم هست!! مامیم بهش میگه بچم!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
امروزم که لیلا(سوشیانت) آق محسنُ دیدیم
امروزم که لیلا(سوشیانت) آق محسنُ قرار بود ببینم که نشد! یعنی قرار بود تا ۵ دمه گلدیس باشن من زودتر رفتم چون هم کار داشتم هم میخواستم واسه مامیم کادو بخرم(پس فردا تولدشه) که زنگیدم گفت من هنوز مترو سعدیم!!!! منم امشب مهمونی دعوتم تازه رسیدم خونه!تا ۱۰ مینم منتظرشون شدم ولی نیومدن! بهش گفتم من باید تا شهرک (غرب) برم الان برم تا ۳۰-۴۵ مین دیگه خونم بازم صبریدم ولی نیومدن دیگه تقصیره من نیس هست؟؟؟؟ اگه کار نداشتمُ تنها نبودم میموندم ولی..........
تو ادامه ی مطلبم یه ذره دلم گرفته بود نوشتم!! خواستین بخونین.
تا ۲۰ خرداد که امتحانام تموم شه خدافظ...واسمون دعا کنین![]()
![]()
![]()




امشب نمیشه دیگه کسی بشینه، با این آهنگه من آروم بگیرهههههه




عـکــس ٍ خـــودمـونـــه...