مثنکه اردیبهشت با ما 2تا سره ناسازگاری داره....!! :((

سلام به نوگلای باغه زندگی(شوخی کردم بابا نزن حالا!! بی جنبه نشو بچه ،() )

چه خبرا؟؟ خوش میگذره؟؟ به ما که اووووووفففف همچین واستون تعریف کنم حسودیتون بشه!!(نسبتا دارم از افعال معکوس استفاده میکنم)

 

خوب بریم سره خاطراتمون

تا۳شنبه(۱۵ام) تعریف کردم حالا بریم سراغه بقیش...

 

پس پریروز(شنبه ۱۹ام) جوجوی خوشگلم اومد خونمون  واااااای کلی خوش گذروندیم، آتیش سوزوندیم کلی حال داد دیگه

قبلش من بیرون کار داشتم جوجوام که شنبه ها کلاس IELTS داره،شنبم final داشتن منم باید میرفتم سی دی speaking ام رو میدادم با چیترم (منظورم همون teacherه! ،اخه بدش میاد بهش بگیم teacher!! منم میگم چیتر) دیگه قبلش رفتیم پاتوق(الهی قربونه عقشم برم که اونقد خوشگل و خوشتیپ شده بود)، از ۴تا یه ربع به ۵ اونجا بودیم بعدشم رفتیم موسسه کلی از دسته چیتر خندیدم!! تازه کچلم کرده جوجو ندیده بودش از وقتی کچل کرده بود ولی من دیده بودمش تا دیدش نزدیک بود جلو خودش بزنه زیره خنده ولی خودشُ کنترل کرد بچم!! اگه بشه عکسه چیترُ میذارم تو ادامه ی مطلب اینجا تابلو ه!!! بعدش اونا رفتن منم اومدم خونه کلی درس خوندم مامی اینا میخواستن برن مهمونی ولی من چون ۲تا امتحان داشتم نرفتم!!(آره جونه خودم!!) دیگه مامان اینا نزدیکای ۷:۱۵ رفتن به جوجو زنگیدم گفتم کجایی؟؟ میگه نزدیکم، میگم کجا؟؟ میگه سره شهرک..........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! الان کجاش نزدیکه اونجا آخه!! گفت من برم یه چیزی بخرم میام!! ای خدااااااااااااااااااااا!! حالا من اون وسط مونده بودم جوابه کدوم پشت خطیامُ بدم؟؟!!(زینب؟؟ جوجو؟؟ ۲تا دیگه از دوستام؟؟) هنگ بودم کلا ۳...مین بعد زینگید گفت درُ باز کن. من دیگه=   دقیقا همینجوریا بودم! حالا ۱۰۰ساعت طول میکشه بیاد بالا!! حالا اومد بالا دیدم صدای پا میاد درُ بستم پریدم تو خونه به اونم گفتم جیم شه! رفته بود پایین! زنگ زده میگه چرا قیافت اونجوری شد یهو؟؟؟؟؟ اون =  ، من =    گفتم آخه فکردم یکی از پله ها اومد بالا، میگه واااا؟؟؟؟؟؟من کورم پس؟؟؟ توهم نزن خانومی!! من: نخیر یکی اومد...! منم کر نیستما!!  اون: نخیر نبود!! من: خوب بابا بیا بالا جای کل کل!! حالا باز ۶۰ساعت طول کشید بیاد بالا!!!! بالاخره تشریف اوردن!!!!!!!!!!!!!!! اومد نشست...چیبس خریده بود واسم با یه کارته شارژ(انقد قبضه خطه ثابتم زیاد اومده بچه دیگه چشش ترسیده) در اینجا بود که نیشمان بسی باز گشت و....... بلهههههههه!! ۵مین گذشت یکی زنگه خونرو زد!!!! من= جوجو= یه بارم محک زد تو سرش!!!!! گفتم نگرخ بابا مطمئنا اشتباه زدن میگه نه!! جوابیدم گفتم دیدی اشتب زدن زنگُ !! من عادت دارم. دیگه کلی شیطونی کردیم و زدیم تو سر و کله ی هم!! خیلی خوش گذشت بعدش دیگه جوجو داشت دیرش میشد تقریبا ۹ رفت خونشون انقد این ۱ساعتو نیمی که باهم بودیم زود گذشت که.... بعدشم من تنها بودم تا ۲!!!! جوجو رفت خونه زینگولید کلی حرفیدم 

واسه زینب جونم: آره زی زی جونم راست میگی جوجو باید بیاد بشه پسره بابام اما هنوز بابام به رسمیت نمیشناستش ولی پسره مامیم هست!! مامیم بهش میگه بچم!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروزم که لیلا(سوشیانت) آق محسنُ دیدیم

امروزم که لیلا(سوشیانت) آق محسنُ قرار بود ببینم که نشد! یعنی قرار بود تا ۵ دمه گلدیس باشن من زودتر رفتم چون هم کار داشتم هم میخواستم واسه مامیم کادو بخرم(پس فردا تولدشه) که زنگیدم گفت من هنوز مترو سعدیم!!!! منم امشب مهمونی دعوتم تازه رسیدم خونه!تا ۱۰ مینم منتظرشون شدم ولی نیومدن! بهش گفتم من باید تا شهرک (غرب) برم الان برم تا ۳۰-۴۵ مین دیگه خونم بازم صبریدم ولی نیومدن دیگه تقصیره من نیس هست؟؟؟؟ اگه کار نداشتمُ تنها نبودم میموندم ولی..........

 

تو ادامه ی مطلبم  یه ذره دلم گرفته بود نوشتم!! خواستین بخونین.

تا ۲۰ خرداد که امتحانام تموم شه خدافظ...واسمون دعا کنین

ادامه نوشته

ادامه ی خاطرات دیدارامون :دى + کلی عکس از روشا ;)

شلااااااااام دوس جونَکا ، خوفییییین؟؟ 

اول از همه تا یادم نرفته ازتون تشکر کنم باته تبریکاتون واسه تولده آقاییم ...مرسییییی لطف کردین . جوجویی ام تشکر کرد.

 خوب میریم که داشته باشیم یه پسته طولانی رو!!!  از الان بگم نگی نگفتی!

خوب امروز اومدم بقیه ی خاطراتمونُ بتعریفم.   تا ۲۶ فروردین تعریف کردم که جوجو اومده بود خونمونُ باباییم اومد . یه توضیح اینجا بدم واسه اون دوستایی که میگن چه جراتی داری میاریش خونه!!! ببینین اول از همه بگم که جوجو واسه کاری اومده بود خونمون یعنی خودم بهش گفتم بیاد چون کامپویترش خراب شده بود و اگه میخواست بره بیرون کاراشُ بکنه خیلی علاف میشد منم نمیخواستم اینجوری بشه...بعدشم جوجو وقتیم مامیم خونس میاد پیشمون ولی چون این دفعرو به مامانم نگفته بودم که میخواد بیاد خیلی وحشتناک میشد اگه میفهمیدن پس لطفا اون افکار خوشگلتونُ(!!!)....................  مرسی.

 

خوب ۳۰ام باهم رفتیم برج ِ سفید کلی حال کردیم ...کلی ملتُ سوژه کردیم!!! به خدا فقط اونایی که بد سوژه بودنُ سوژه کردیم والا ما که .......... تو کافی شاپش یه دختر پسره بودن میخواستن تازه ازدواج کنن(انقد بلند میحرفیدن فهمیدم!!)  بعد فکر کنم حداقل ۱۵سال اختلاف سنی داشتن باهم!! کفمون بریده بودا!! اینا یکی از سوژه ها بودن! خوده کافی شاپشم انقد دنگ و فنگ داشت که از همه بیشتر سوژه بود!! بیشتر به این حالت: ( )  در اومده بودیم!! 

کلی اونجا حرفیدم....در مورده آیندمون که میخوایم چی کار کنیم و ...............(این یکیُ نمیشه اینجا بگم! یعنی هیچ جا نمیتونم بگم! به هیچ کس! )  فقط ازتون میخوام واسمون دعا کنین... همین.

دیگه از ۱شنیه(۳۰ام) همدیگرو ندیدیم تا شنبش(۵ اردیبهشت) که رفتیم پاتوق ولی بعدش جوجو کلاس داشت رفتش فقط ۱ساعت باهم بودیم...یه چنتا عکس از پاتوقمون گرفتم که میذارم ببینین چی کارش کردن  بدجور خز شده رفته

این صندلیمون ِ  ببینین چه بلایی سرش اوردن ،ولی خوبیش اینه که  یه جای خفن دنج ِ

 

اینم view ِ  روبه رومونه

دیگه تا ۵ شنبه(۱۰ام) که من کلاس داشتم نشد همدیگرو ببینیم چون انقد امتحان داریم جفتمون که وقت واسه بیرون رفتن نمیمونه  

ولی ۵شنبه ۲ساعت پیشه هم بودیم  بازم رفتیم پاتوق   بعدش که بارون خفن گرفت مثه موشه آب کشیده شدیم جفتمون!!  فکر کن جوجو  T.shirt  تنش بود منم یه مانتویی که تو تابستون میپوشم آخه قبلش هوا خیلی خوب بود!! از فکامون آب میچکید!!  انقد بارون وحشتناک بود نمیشد راه بریم میرفتیم یه جا وایمیستادیم که سقف داشته باشه! بعد حالا فکر کن من باید برم ۳:۳۰ ساعت سره کلاس بشینم با اون وضع بعد امتحانم بدم!!  اونم چییییییی؟؟؟ امتحانه IELTS ...ماااااادررررر جاااااااااان  حالا جوجو خونشون نزدیک بود ۳مینی میرسید خونشون از اونجا...انقد وضع داغون بود(خیسه خیس بودم خوووو ) از کلاس رفتم تو بچه ها انقد بد زدن زیره خنده میخواستم خفشون کنم!! دخترای گنده!! ولی خودمم یهو زدم زیره خنده !!!!!! بعد سوی شرته یکی از دوستامُ پوشیدم مانتومم آویزون کردم به در کلاس!!!! معلممونم مرده!(هم معلمه منه هم steve) خیلی متلک میندازه! متلکاشم خدااااااسسس!! ۲رگم هست!!(آمریکایی-ایرانی) اومد تو کلاس گفت این چیه الان؟؟؟!!!!! گفتم مانتو  ِ  دیگه!   گفت بلــــــــــــــــــــــــههههههههههههه!!!!!!!!!!!!!!!!  بییییییییییییییییییبببب(متلکش سانسور شد!!! ) لیلا راست میگه از من حرف در نمیادا!!  نه آخه خیلی بده متلکش!!  الان واسه مامیم تعریف کردم در حاله غش کردنه فکر کنم!!

بیخی!!

اینا دیگه آخریاشه

تفلدشم که کلی خوش گذروندیم  جای همه خالی. خیلیییییی خوش گذشت.  خیلیییییییییییییییییییییییییی(چیزی جز این نمیتونم بگم)

از کادواییم که خریدم عکس نگرفتم!!  نزن خووووووو!! زشت بود جلو اون همه آدم بخوام عکس بگیرم!! میگم خودش عکس بگیره بعد واستون میذارم  تا اون موقم نمیگم چی خریدم   فقط از همین جا جا داره از مامانیمتشکر کنم که ترکوووووووووووند (به خاطره کادو ،حالا نه که میاد بخونه!!)

دیروزم(۱۵ام) همدیگرو دیدیم   بازم رفتیم پاتوق که جا نبود   پسرای علاف نشسته بودن اونجا داشتن قلیون میکشیدن!!  رفتیم اون یکی پاتوقمون که دیدیم اونجارم خراب کردن دارن خونه میسازن  حیف شد!! خیلی از اونجا خاطره داشتیم!!  دوباره رفتیم پاتوق اولیمون یه جا پیدا کردیم نشستیم...پشته پاتوق یه مهدکودکه  خیلی بچه های خوشگلی توشن!! بهد همیشه اون ساعتی که ما میریم اونجا میان دنباله بچه هاشون..یه دختر بچه ِ  هست خیلی جیگره!!  جفتومن دیوونشیم با اون راه رفتنش!!   انقد باحال راه میره  یعنی میدوه ِ !! واسه دوستام اداشُ در میارم غش میکنن از خنده!! وقتی میخواد راه بره پاهاشُ (از پشت) انقد میندازه بالا که فکر کنم میخوره به کمرش!!  انقد باحال میگه ok!!   فکن یه بچه ۳-۴ ساله با اون لحنش بگه ooooookkkkkk!!  دیوونشیم خلاصه ،خیلیم خوشگله   بعد نشسته بودیم یه پسر بچه ی خیلی تخس(حدودا ۳-۴سالش بود اینم) با مامیش اومدن از جلومون رد شدن! وای خدااااااا اینم خیلی نمک بود! (راه رفتنشم سوژه بود )  واسش ادا در اوردم بعد یه ذره رفت جلو کلشِ کج کرد یه زیر چشیی ما ۲تارو نگاه کرد من دیگه اون وسط مردم از خنده!!!   جوجوام کم مونده بود غش کنه!!  خوده بچه ام میخندید!!!  حالا اون وسط steve  با یه لحنه خیلی جدی گفت وااای پیشوووووو؟؟!!!(به من میگه پیشو ) گفتم چیه؟؟!!!!!!! میگه این شناختمون الان میره به مامانامون میگه چی کار کنیم؟؟؟!!!!!!   بعدشم که کلی حرف زدیم و مجبور شدیم بیایم خونه ....نمیخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااام   ولی خیلی خوش گذشت

"خدا جونم مرسی به خاطره این همه مهربونیت  خیلی دوست داریم...کمکمون کن بتونیم همیشه پیشه هم باشیم ...خودت خوب میدونی که تقصیره ما دو تا نیس...نذار مشکله بقیه مارو از هم جدا کنه٬ ماام نمیذارم چون میدونی چقد عشقمون پاکه "

عکسای روشا رو میذارم تو ادامه ی مطلب،ببینین

ادامه نوشته

تولد عشقـــــــــم :X  :- *

امروز تولده عشقمـــــــــــه،یوهوووووووووو              

همه دستا بالا دختر خانوما دیگه بیاین وسط شما آقا پسرا امشب نمیشه دیگه کسی بشینه، با این آهنگه من آروم بگیرهههههه جوجویی بده یه بوس امشب به من() با من برقص بخون امشب با مــــــــن...حالا ۱ ،۲ ، ۳   همه بیخیاله قصه شما دختر خانوم دستتُ بذار تو دسته دوستت، آقا پسر دختره چه لوسه خوراکش یکی ۲تا بوسه...(بسه دیگه از اینجا به بعدش +۱۸ e!!!!)

بهترینم تولدت مبـــــــــــارک

"تولد و آغازیست برای یک دنیا مهربانی

تولد تو همه ی خوبی هاست

تولد تو تمام زیبایهای زندگی.

امروز روز تولد توست...

خواهم آورد امروز برایت زیبا ترین گل های دنیا را هرچند تو مهربانتر از همه آنهایی.

همیشه به قداست چشمان تو ایمان دارم.چه کسی چشمهای تو را رنگ کرده است؟؟؟

چه وقت دیگر گیتی تواند چون تویی را بزاید؟؟

فرشته ای در قالب یک انسان.

عزیزم فقط ساده میتوانم بگویم: تولدت مبارک زندگیه من "

 

امسال دومین سالیه که تولدتُ  باهم جشن میگیریم البته پارسال که........

دوست دارم یه عالمـــــــــــــــــــههههههههه

 

"تو را برای تو دوست دارم و زندگی را برای نفسهای تو

تو را به خاطر آنچه که هستی دوست دارم و دقایق را به سختی سر می کنم به امید دیدار دوباره تو....

تو را عاشقانه می پرستم به خاطر روح پاکت به خاطر دل صاف و دریاییت...به خاطر سادگی کودکانه ات.

تو را دوست دارم بیشتر از هر چیزی که تو فکر می کنی.

تو را دوست دارم ..................."

 اینم عکسه جیگرمممممم

عکسشُ بر داشتــــــــــــــــــــم

البته خودم عکسرُ اینجوری کردم که قیافش به دلیله مسائله امنیتی معلوم نشه

 

بچه ها من هنوز کادو نخریدم!!!!  ای خدااااااااااااااا   بیچاره جوجو هر چی میگه من کادو نمیخوام من یکی که تو کتم نمیره!!! نبایدم بره خووووو   

دیروز بهش میگم جوجو فردا تولدته هااااا!! میگه نه بابااا؟؟؟  جونه من؟؟؟؟؟؟؟ اصلا یادم نبود!! بچم فیلم زیاد میبینه جو میگیرتش یهو!!

 

همین دیگه کیکم نداریم چاق میشین  بفرمایید دیگه جشن تمومه ما بریم به مهمونیمون برسیم یوهووووووووووووووو

تولد اکبر مبارکه + سالگرده بدترین روزه زندگیمون :((

سلام خوبین؟ من که اصلا انقد کار ریخته سرم که به معنای واقعی دارم آره فقط انقد خونسردم که الان اومدم دارم آپ میکنم!!!! 

خوب اول یه توضیح راجع به عنوان مطلب بدم تا بریم سراغه خاطره، البته اینام خاطرس

پارسال همچین روزی تو همین ساعتا من و عشقم داشتیم فنا میشدیم....الان بعده یه عالمه اتفاقیم  افتاده میفهمم خدا واقعا خداااااااااااااااس میفهمم اگه اون نبود الان بین ما عشقی وجود نداشتمیفهمم خدامونم میخواد ما واسه همیشه ماله هم باشیم....میفهمم اگه عشقه من انقدر آقا نبود و صبر و تحملش زیاد و مثه خیلی دیگه از پسرا بود الان من و اون "مـــا" نبودیم....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

۸ اردیبهشت ۸۷()

بعد از کلاسم قرار شد با جوجو بریم بیرون (البته اون موقع هنوز جوجوم نشده بود و انقدر با هم صمیمی نبودیم) اون موقع هنوز مامیم نمیدونست که من با پسری دوستم، البته یه جورایی شک کرده بود ولی به روم نیورد تا اینکه مطمئن شه!! من اونموقع این وبو نداشتم خاطراتمو تو یه سر رسید روزانه مینوشتم....همون روز(۸ اردیبهشت) من اون دفترُ با خودم بردم که به steve نشون بدم...واسه اولین بار بود که میرفتیم پاتوق وقتی نشستیم من دفترُ در اوردمُ  نشونه جوجوییم دادم...جوجو شروع کرد به خوندنش که چ.ن زیاد بود گفت بده من ببرمش خونه بخونم گفتم نه آخره سال بهت میدم...!!(نمیدونم بگم کاشکی دفترُ میدادم بهش یا نه) بعده چند مین که حرف زدیم کیفشُ باز کردُ اینُ بهم داد:

گفت مبارکه من:   کف کرده بودم!! یعنی شُکه شده بودم!! آخه هیچ مناسبتی نداشت!! بهش گفتم خوب من که نامحرمم(الان یاده اون موقع میوفتم خندم میگیره!! نامحرم!!!!!!!) جای خودم این(همین عروسکه که بعده ها دختر عمم  اسمشُ گذاشت اکبر و شد شوهره صغری که عکسشُ تو پسته قبل گذاشتم) بوست میکنه بعدش که کلی بهمون خوش گذشت اومدم خونه مامیم گفت برو اینُ بده دوستت بیا!! کیفمم گذاشتم خونه ولی قبلش عروسکُ بهش نشون دادم گفتم خودم خریدم!!! وقتی برگشتم دیدم مامیم بدجور عصبانیه!!! موندم چی شده!!!!! اومدم تو اتاقم که لباسامُ  عوض کنم دیدم مامان جون پشته سرم اومد تو اتاق درم بست!!!  داشتم سکته میکردم!! گفتم چی شد یهو؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت ۲۵ فروردین با کی فلان جا بودی؟ من: گفتم فلانی....یه جورایی از قبل میشناختش!! خودم یه جیزایی واسش تعریف کرده بودم...الانم فکر میکنه خواهر کوچیکش(از ما ۴سال بزرگتره) باهام دوسته!!!!! گفت بشین همه چیو واسم تعریف کن!!! واقعا داشتم سنکوپ میکردم!! به همون دفتره شک کرده بودُ فقط ۲خطشُ خونده بود!!! حالا اونموقعم جوجو هی S  میداد نمیشد بجوابم که!! نشستم با مامیم حرفیدم که اونموقع اصلا راضی به دوستیمون نبود....انقد باهام حرفیدن(مامان و بابام) که مُخم دیگه واقعا ماله خودم نبود!!! عینه آدمایی که جادو میشن شده بودم!!!!!! کار واقعا داشت به جاهای باریک کشیده میشد با اون حرفایی که من میزدم ولی جوجوم جیکشم در نمیومد قربونش بشم نمیدونم چی شد من یهو آدم شدم!! بدترین روزای عمرمون پارسال همین موقع بود!!  ولی نذاشتیم(یعنی زندگیم(جوجوییم) نذاشت) کار به جدایی بکشه...تازه همون موقع ها بود که فهمیدیم چقدر همدیگرو دوس داریم، یعنی عاشقه همیم....قبله اون حتی ۱بارم هیچ کدوممون به هم نگفته بودیم چقدر همُ دوس داریم!!!! ولی این اتفاق باعث شد همه چی معلوم شه......

خوب دیگه بسه، خوابت نبره قصه که تعرف نمیکنم!!(،)

 

اووووووووووف،چقد زیـــــــــاد شد!!

جوجویی الان گفت: دقیقا پارسال همین موقع آرزوم بود بازم بیام ببینمت....

من:............................................. (فوضولی مگه؟؟)

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دقیقا الانم دعوا داریم سره اینکه من برم عروسیه خواهر جوجو یا نه!! حالا خوبه ۲ ماهه دیگس!! تو تیر! بهش میگم حالا شایدم نیومدم میگه نیای منم عروسیه خودمون نمیام!!!(منطقُ حال کن!! خوابش میاد فکر کنم!!)

حالا خاطرات این چند وقترم زودی بگمُ برم لالا چون الانم اینجوریم:

۲۳ام رفتیم بیرون ولی یادم نیس کجا!!(بازم آلزایمر)

مهمترین و وحشتناک ترینش ۲۶ام بود جوجو اومد خونمون یک ربع نشده بود بابام اومد خونه!!!!!!!!! مامااااااااااااااااااااااااان واقعا  داشتیم سکته میکردما از اتاقم اومدم بیرون با بابام بحرفم صدام میلرزید یه کوچولو!! جوجو اومد پشته دره اتاقم قایم شد بابام ۳مین بعدش اومد تو اتاقم!!!!!! یعنی الان زندمُ سکته نکردم شانس اوردم اومدم جلو در وایسادم که این آقای رشید(ماشالا قد نیس که نردبونه) معلوم نشه!! تا بابام پشتشُ کرد به ما بهش گفتم برو ،میترسید نمیرفت!! آخر سر دستمُ از پشت گرفتم به لباسش کشیدمش اینورُ از اتاق انداختمش بیرون!! باورم نمیشد بابام ندیده باشه چون پشته ***شم چشم داره این پدره من حالا انقد وحشتناک درُ باز کرد و رفت بیرون که گفتم باباییم دیگه میفهمه ولی نفهمید(اینجاس که میگم خدامونم خیلی دوسمون داره) پدرجون جونم فکرده بودن من که اومده بودم درُ ببندم بد بستم باد زده این اونجوری باز شده!! حالا گنگستر بازیای بعدشُ بخون،خوابت برد باز؟؟

جوجوم از اینجا که فرار کرده بود رفته بود خونه ی دوستش که تا خونه ی ما پیاده ۳-۴مین فاصلس!! خودش میگه ۴۵ثانیم نشد رسیدم پیشه علی!!!! فکر کنمم دقیق میگه چون دوییدنش اونم از نوعه خفن تندش در حده جته بعد جوجو به علی گفته زنگ بزده به فامیلشون(دختر بود) و شماریه منُ داده بهش که بزنگه به من ببینه خودم بر میدارم یا نه؟؟!!! اگه خودم بر داشتم بیینه ناراحتم یا خوشحال؟؟!! بعد یه دختره زنگ زد به من گفت سلام، گفتم سلام!! گفت eee ، ببخشید مثنکه اشتباه گرفتم!! من: خواهش میکنم!! بعد جوجو زنگید گفت یه دختره بهت زنگ زد؟؟ من: آره تو از کجا میدونی؟؟؟!!! که جریانُ تعریف کرد!!

وااااااااااای خیلی زیاد شد!!! دیگه چشام داره آرررههههههه.   بقیه ی دیدارامونُ() بعدا میتعریفم

ما بریم دیگه،بای بایتون

عکسه روشارم که نمیشه نذاشت قربونش بشم

 

 

ژاپُنیه منه 

چُسونه هیچی نشده لباساش مارکه!! اینجام سر تا پاش BENETTON' e!!!!