توروخدا نگا کن من 2 ماه آپ نکردم!!!!!!! به خدا اصا وقت نمیشه اون یکی بلاگمم که نسبتا مهمتر از اینجاس ماهی 1 با می آپم.....!!
خوب ببخشید نزن حالا!!

زود برم سره آپمون که فک کنم خیلی زیاد شه....

همینجوری در هم تعریف میکنم، فکنم از این اواخر برم به چند وقت پیش...

دیروز قرار بود قبله تمرینه من بریم بیرون که بازی فیناله steveاینا(مسابقات مدارسه،زیاد جدی نگیرین، اگه تیمه خودشون(صباباتری که الان شده صبای مهر) بازی داشت که من کلا تمرینو بیخیال میشدم...)ساعته 5 شروع میشد منم ساعته 5 تمرینم شروع میشد تا 7 دیگه گفتم پس بیخیال که اونم گفت اگه بعده تمرین نمیان دنبالت من بیام که گفتم ok ولی من زود باید برم خونه باز نگی خیلی کم بود حالم بد شدا اونم گفت یعنی از هیچی بدتره؟ منم هیچی نگفتم. بعدش گفت بیام؟ منم گفتم آلــــــــه. میخواستم زودتر بپیچونم بیام که مربیم اجازه نداد.... خلاصه چون باید زود میومدم خونه فک کنم یه نیم ساعت 45 مینی بیشتر با هم نبودیم ولی از هیچی بهتر بود... کلی عرق کرده بودم باشگاهم که گرررررم اومدم بیرون داشتم یخ میزدم یعنی جفتمون داشتیم یخ میزدیم اون که تو تابستون دستاشو بگیری یخ میزنی الان که دیگه..........
یه دفه دوستم باهاش دست داد گفت: واااا!! چرا دستات مثه مرده ی قبرستونه؟؟ همونجا 3 تایی نشستسیم 5مین خندیدیم...(یادش بخیر)

کجا بودم؟؟ آها... خلاصه در حاله قندیل بستن بودیم که از بقل یه سوپری رد شدیم برگشت گفت الان بستنی حال میده ها!! منم که پرروووو برگشتم گفتم میخوری؟ گفت آره رفت 2 تا بستنی خرید خوردیم، من به جای اینکه بدتر سردم بشه گرمم شد!!! ولی اون بدبخت داشت یخ میزد..... خلاصه دیگه یه ذره پیشه هم بودیم و منم داشت دیرم میشد اومدم خونه..... دیشبم یه سری sms خوشگل بهم داد هرچی جواب دادم دلیور نشد!!!
خوب این از دیشب

حالا میرسی به جمعه.......... جوجوم اومد خونمون....خوب بود ولی کم بود، تقصیره خودشه دیگه، دیر اومد... یعنی زیادم کم نبود ولی یه جوری بود....... حالا یه چیزی بگم بخندین، دیوونه پا شده اومده واسه من بستنی خریده!!!!!!!!! یعنی نزدیک بود بگیرم همونجا بزنمشا!!! بهش میگم آخه ..... من، تو فک نکردی من باید اینو چی کار کنم؟؟ برگشته میگه دفه ی دیگه با قابلمه میام!!! منم گفتم اگه بیای میگیرم میزنمت بعدم از خونه میندازمت بیرون! بعدشم هی میگفت بزینگ مامان ببین کجان؟ خفم کرد انقد گفت.... بهش میگم به جای اینکه من استرس داشته باشم تو........
ولی خدایی شانس اوردیم تا رفت مامیم 1مین بعدش اومد!! حالا مامیم بستنی رو دیده بود داشت شاخاش در میمود!!!!! کلی خندیدم خدایی.....

3شنبه ی هفته ی پیشم قبله تمرینم و مسابقه ی steve(این دفعه دیگه بازی صبا بود) رفتیم بیرون که بازم قندیل بستیم چون داشت بارون میومد ماام رفتیم تو پارک نشستیم!!! در کل به این نتیجه رسیدم که ما دو تا ............!! حالا گیر داده بیا با من بریم حیدرنیا(سالن بازیا) بهش میگم اگه مامیم گیر داد میگم دزدیدیما میگه باشه!!! بچم کلا..........

حالا میرسیم به شنبه، رفتیم حلقه خریدیم حلقه هامون VERSACEاس... حالا عکسشو بعدا میزارم... تو مغازه داشت دعوامون میشد، نمیذاشت من پوله حلقه ی اونو حساب کنم! منم عصبی شدم گفتم باشه حالا تو بده بعدا دعوا میکنیم.... آخر سرم نذاشت پولشو بدم... میگفت حالا بذار دفه ی بعدی تو حساب کن منم حرسم گرفت بیخیال شدم....

دیگه تا همینجا باشه بعدا میام بقیشو میگم، خدا کنه بتونم زود به زود بیام آپ کنم ولی این درسا.............

با بای