|
|
|
ღ♥ღخاطرات من و شوشومღ♥ღ |
|
سلام خوبين؟
من به شخصه شرمسارم از اين همه كوتاهي...!! به خدا خيلي گرفتارم.... خودمم نميدونم چطور به همه ي كارام برسم. به قوله جوجو همه ي دنيا ريختن سرم!
بگذريم زود برم سراغه آپه اين دفعه كه خدا ميدونه چيزي از ديدارامون يادم باشه يا نه و اينكه چشماي شماها چقدر قراره به باد بره!! ولي قبل از همه چي با اينكه ميدونم خيلي ديره ميخوام به ميناي عزيز با اينكه خيلــــي واسم سخته تسليت بگم. من ميدونم داغ ديدنه عزيز چقدر سخته! خودمم 2 ساله طعمه اين فاجعه رو چشيدم...
فقط يه كوچولو حرف دارم باهاش ؛ اميدوارم كه بخونه يا دوستاي ديگه از طرفه من نقله قول كنن بهش خواهشا. ببين خانومي نبايد بشيني و بگي خدا چرا از بينه اين همه آدم محمد مهدي منُ برد؟ مگه اون كجاي دنيا رو تنگ كرده بود خدا؟ مگه نميگن تو عادلي پس عادليت كو؟ نشونم بده ديگه! اون بود عدالتت؟ و هزار تا سوال ديگه... نه، نگو اينارو. چون هيچ وقت به جواب نميرسي و فقط و فقط خودت ُ عذاب ميدي و روح عشقه جاودانت ُ ناراحت ميكني...تنها جوابت يك كلمه است...اونم اسمش " تقدير ِ" كه نه ميتوني باهاش بجنگي نه ميتوني عوضش كني...چيزيه كه خداي هممون خواسته...شايد چيزي كه الان ما فكر ميكنيم مصيبته يه نعمت و حكمتي پشتشه كه نميدونيم...ولي اين ُ بدون كه بايد زندگي كني به خاطره نگه داشتنه عزيزي كه پرواز كرده ولي روحش هميشه و همه جا با توه! اين ُ فراموش نكن!! به خاطره اون زندگي كن تا خوشحالش كني...سخته ميدونم، خيلي سخت، ولي قوي باش تا همه و از همه مهمتر شوهر عزيزت بهت افتخار كنه...
ديگه نميخوام با حرفام اذيتتت كنم ولي از خدا ميخوام صبر غمه سنگينيُ كه خودس بهت داده زوده زود بهت بده... خوب تا 18 آبان تعريف كرده بودم!!
25 امم همُ ديديم كه من باز هيچي ازش يادم نيس ولي ميدونم رفتيم پاتوق مثه هميشه!! تا اونجاييم كه ذهنم ياري ميدهيادمه كه آتي اينا نيومدن و تنها بوديم و كليم خوش گذرونديم 2 تايي!!
اين از 25ام!! حالا بگين چقدر طولاني مينويسي!! به اين مختصري!!
حالا ميرسيم به 2شنبه-2 آذر كه خوب يادمه!! اولش رفتم پيشه آتي و با هم رفتيم كتابخونه از اولشم علي باهامون بود كليم ذوق مرگ بود چون برادر زادش شبه قبلش به دنيا اومده بود هي عمو، عمو ميكرد و به معناي واقعي ما رو آرررهههه!! بعد از اينكه از كتابخونه اومديم آتي عكاسي داشت و بايد از ماشينا در حاله حركت عكس مينداخت!!(من موندم اينم رشتس آخه!!(رشته ي گرافيك منظورمه) البته شيده جون من به شما توهين نميكنم! اين دوسته ما زيادي بيكار بوده فكركنم!!) خدا ميدونه اون شب چقدر سرد بود!! تو اون سرما و بادي كه ميومد مارو برده بالاي پل هوايي كه از ماشيتا در حاله حركت عكس بندازه!!
اينم عكسش: http://myup.ir/images/0inobzi93si49rlt9p.jpg
خلاصه ما يخ زديم تا خانم عكس گرفتنشون روئ پل تموم شد! تو عكسم نميدونم اين علي داره چه شيطونيي ميكنه!!(علي و اين حرفا؟؟!! استغفرالله !)
آتي كه عكساش ُ گرفت هيچ كدوم جون نداشتيم بيايم از پل پايين انقدر كه سردمون بود!! حالا اومديم پايين آتي ميگه اينجاام وايسين من عكس بگيرم!! خلاصه اونجام وايساديم آتي عكساش، بگيره! علي ديگه انقدر سرما بهش فشار اورده بود برگشت گفت آخه بيكــــار! اينم رشته بود تو رفتي!!؟ آتي: بابا سختياش ماله منه ديگه تو چرا غر ميزني؟ علي: فعلا كه من و RoNi داريم اينجا قنديل ميبنديم!! آتيم كه حواسش به كاراش بود هيچي نميگفت!! شانس آوردم والا دعوا ميشد باز بدبختيش ماله من بود!!
بعدش ديگه نزديكاي 6:10 بود رفتيم پاتوق تا جوجو بياد كه 2-3 مين بعدش اومد...مثه هميشه رفتيم سره جاي قبليمون بشينيم كه در عينه ناباوري ديديم خاليه!! 4 تاييمون نشستيم...عليم كه كلمه ي "عمو" از دهنش نميوفتاد مارو ول نميكرد! جوجوام نميخواست جلوي من و آتي به علي فحش بده فقط خيلي محترمانه بهش ميگفت ساكت شو علي...ساكـــــت شــــــــووووو!! بعد من ديدم اون 2 تا خيلي مزاحمن در گوشه آتي گفتم پاشين برين ديگه!! :دي آتيم اولش ننشنيد چي گفتم بعد گفت چي گفتي؟ گفتم ميگم برو! باز نفهميد! بعد علي گير داده بود چي ميگي آبجي؟! منم يهو خودم ُ زدم به بيخيالي گفتم ميگم پاشين برين ديگه!! (همه ميدونن من متاسفانه يا خوشبختانه خيلــــــي روكم!!)كه همشون خنديدن و اون 2 تا پاشدن رفتن! جوجوم برگشت گفت آخيـــش! علي بعضي اوقات واقعا آدم ُ كلافه ميكنه!! گفتم كلافه چيه؟!! من بعضي اوقات فكر ميكنم داره تك تكه سلولهاي مغزم ُ گاز ميزنه!! :دي بعدش يه ذره از اين ور اون ور حرف زديم و طبقه معمول پت و مت بازيامون! به قوله يكي از دوستام(اسمش ُ نميگم چون شايد خودش دوست نداشته باشه!) شما 2 تا از پت و متم بدترين!! اگه بفهمن ناراحت ميشنا!! منم بهش گفتم ناراحت چيه بابا خودكشي ميكنن ميره!!(ياده اون شب به خير برادر*!! چقدر خنديديم!!) توضيح * : اين برادر يه اصطلاحه بينه اكيپه خودمون كه علي انداخته تو دهنه همه!! البته قبلنا حاجي ام ميگفت كه آقاي جوجو ايشون رو تا به پاي دار بردن و تركش دادن!! ولي برادر رو خيلي بامزه ميگه!! با يه لحنه خاصي كه آدم اولش فقط 2 دقيقه ميخنده بهش!!
داشتم ميگفتم ديگه همينجوري حرف زديم(اصلا يادم نيس راجع به چي؟؟!!!) كه آتي و علي دوباره در كماله ريلكسي اومدن نشستن پيشمون!! 4 تاييمون در حاله يخ زدن بوديم كه من يهو گير دادم عكس بگيريم!! خلاصه آتي با گوشي من چنتا عكس گرفت بعدم با دوربين خودش! بعدم گفتيم بريم يه جا چايي بخوريم گرم شيم كه رفتيم شهر بستني گفت چايي ندارم و فقط قهوه و كاپوچينو دارم!! بعد اومديم رفتيم تو يه كوچه كه يه سوپر داره و فروشندش سوژه ي من و جوجو بود تا يه مدت!! البته هنوزم هست!! (MaRi همونه كه با نگار اينا رفتيم توش صبحه اوله صبح بهش گفتيم شير كاكائو نداري؟ گفت نه ولي خوب راني كه داريم! راني بجـــيـــر!! :)) ) به همين دليلي كه تو پرانتز نوشتم سوژمونه!! البته سوژه ي بابامم بود!!(حوصله ندارم توضيح بدم اين يكيُ ديگه) بعد جوجو و علي رفتن تو مغازه جوجو برگشته به فروشندهه گفته آقا چايي داري؟ اونم گفته آره ميخواي؟ جوجوام گفته آره!! من و آتي داشتيم بيرون كل كل ميكرديم جوجو اومد اينُ كه بهمون گفت جفتمون تركيديم از خنده!! كلا اين سوپره هميشه كار راه انداز بوده!! :D بعدم ازش 4 تا چايي گرفتن با كيك كه حاصلش شد اين:
http://www.myup.ir/images/w8mulsjte546mz3qoa8r.jpg خلاصه با كلي چرت و پرت گفتن و خنديدن چاييامونُ خورديم و چون آتي ديرش شده بود راه افتاديم بيايم خونه!
بعد يه جا وايساده بوديم داشتيم حرف ميزديم جوجو و علي يهو باهم برگشتن گفتن جيـــــــب!! جريانه جيبم اينه كه اين 2تا سردشون كه ميشه دستاشونء ميذارن تو جيباي ما!! يعني من و آتي!
بعدشم من جوجو از اونا جدا شديم كه بيايم خونه و تو راه كلي عقشولي شديم...بقيشم بيــــــب!!
اينم از دوم آذر كه خيلــــي به هممون خوش گذشت ولي حيف كه ديالوگا اصلا يادم نبود (حق دارم ديگه بيشتر از 1 ما ازش گذشته! هميناام كه يادمه خيليه با آلزايمره من!!) جمعه-6 آذرم ميخواستيم بريم رستورانه آتي اينا ولي جوجو يهو دل درده بدي گرفت در حدي كه من قيافشء ميديدم ميترسيدم! الهي بميرم بچم رنگش شده بود عينه گچه ديوار! تا مرزه ب.ا.ل.ا آ.و.ر.د.ن هم رفت ولي نشد خدارو شكر چون اكه اينجوري بشه تا 3 روز حالش بده!! حالا علي گير داد بريم آيس پك بخوريم كه بالاخرم رفتيم خورديم! بعدشم پدر گرام زنگ زدن كجايي بيام دنبالت(ميخواستن برن خونه ي خالم) منم برگشتم گفتم خونه ي خاله رفتنتون گرفته حالا امروزا! ولي خوب بالاخره اومدن دنبالم. بابامم فكر كنم از غر زدنام فهميد با جوجو بودم!!
اينم از 6ام.
9امم با اينكه سالگرده ه روزه خوب بود با يه دعواي وحشتناك واسمون شد اولين و احتمالا آخرين دعواي وحشتناكمون كه بعدا ميام تعريف
ميكنم .
ღღديگه امتحاناام كه شروع ميشه از 9ام! دعامون كنيد تو اين روزا تو رو خدا!! ღببخشيد اكه واسه كسي كامنت نميذارم ولي 95 % آپاي همرو ميخونم.
ღღღاين آپ رو ديشب(3/10/88) نوشتم ولي تاريخش رو ميذارم 30 آذر كه تو آرشيمو آذر ماه هم باشه... ღღღღ نميدونم سيستمم چش شده كه نه ميتونم آيكون بذارم نه عكس!!
+
نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط GoLDuNak
|
" تو مرا می خواهی... تو مرا می فهمی من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه یک انسان است. تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی... " سیـــــلام!(با لحجه ی خاصی باید خونده شه خوب بریم زودی تعریف کنیم خاطراتُ از ۱۱ام باید شروع کنم. تو آپه قبلیم نوشته بودم که ۱۱ام چون زود از خونه اومده بودم بیرون تنهام بودم مجبور شدم واسه اولین بار تنهایی برم کافی نت و کارامُ بکنم و تا ۶ که جوجو میاد! کافی نتم یه ذره بالاتر از پاتوق بود! تو پژوهش سرا! دیگه تقریبا ۵ بود رفتم اونجا تا ۶! داشتم کارامُ میکردم یهو سرمُ بلند کردم دیدم ساعت ۶!! دیگه زودی حساب کردم و رفتم طرفه پاتوق! دیگه رسیدم دمه پاتوق دیدم جوجو داره از اونور میاد! اومد بهش میگم چه عجب ما با هم رسیدیم!!!!! خوب عوضش هفته ی بعدش(دوشنبه، ۱۸ام) رو مفصل تعریف میکنم یه ذره بخندین اولش که من رفتم خونه ی آتی اینا که باهاش برم کتابخونه! تو راه بودیم داشتیم میرفتیم کتابخونه علی زنگید گیر داد منم باهاتون تا کتابخونه میام ماام اون موقع دقیقا روبه روی پاتوق بودیم آتی بهش گفت پس ما میریم یه ذره تو شهرکتاب ببینیم چی داره تو اومدی یه زنگ بزن ما بیایم بیرون! نمیدونم این با جت میاد با چی میاد انقد زود میرسه!! ۵مین بعد زنگ زد گفت من رسیدم. ما اومدیم پایین دیدیم نیست! داشتیم دنبالش میگشتیم یهو با اون صداش گفت سلام! من و آتی یهو پریدیم هوا!! دیگه تو راهه برگشتم کلی بحث راجع به دینه اسلام کردیم و به این نتیجه رسیدیم نصفه این دین به درده عرب ها میخوره!! اینم از ۲شنبه ی هفته ی پیشه ما جمعم قرار بود بریم بیرون ولی من چون خالم(همون ساقی بعدا میام ۲شنبه ی این هفته و بقیه ی روزارو که قراره همُ ببینیم تعریف میکنم!
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط GoLDuNak
|
من تنهاترين فرياد در اوج صدايم...من عاشقانه ترين نگاه درکشتي وجود توام.... من مي خوام زنده بمانم تا با تو باشم.....تا با تو بخوانم چرا که بي تو ميميرم... تمام شعرهاي من فرياد قلب من است و تمام آنها از آن توست... من زردترين پاييزم در فصل نگاهت پس مرا درياب و با برق چشمانت غروبش را همراه باش..... کسي چه ميداند فردا چه خواهد شد؟شايد تقدير، دستان پر صلابتش را بسويم دراز کند شايد هم نه....... ولي تا آن روز به اميد رسيدن به نگاهت در انتظار مي نشينم.... سلام چطورین یا نه؟؟ من الان هنگیدم خووو!! از دیروز شروع میکنم به گفتن شاید بقیش یادم بیاد! خوب جمعه (۸ آبان). دیروز چی؟؟ آها دیروز اول قرار بود با آتی بریم سینما که کنسل شد و قرار شد من باهاش برم قلم چی تا جوابه آزمونشُ بگیره از اونورم با جوجو و علی بریم بیرون. خلاصه بماند که چقدر تو حوضه ی آتی علاف شدیم بعدم به زور ۶ ولمون کردن ماام ۶:۱۵ با اونا قرار داشتیم. البته علی قرار بود ماشین بیاره که چون هنوز کمپانی ماشینشُ تحویل نداده باباشم تهران نبود در نتیجه ماشین نیورد دیگه اومدیم رسیدیم به آتی اینا. منم دندونه عقلم داشت در میومد اصلا نمیتونستم حرف بزنم از درد! گوشیمُ دادن به آتی گفتم اگه مامیم زنگید جواب بده بگو نمیتونه حرف بزنه داریم میام خونه که مامیم زنگ نزد! دیگه نزدیکای خونه بودیم من دشتم رو گوشمُ لپم بود همش!۱ جوجو گفت داری به مامیت میزنگی؟ گفتم هاااا؟؟ دیگه رسیدیم نزدیکای خونه و از هم خداحافظی کردیم. ۲شنبه ام (۴ام) که من کلی بیرون کار داشتم و طبقه معموله بقیه ی ۲ شنبه ها ما قرار داشتیم. جوجوام که از مدرسه قرار بود بیاد. من نزدیکای ۶ رسیدم پاتوق داشتم با دوستم حرف میزدم و سره یه قضیه نزدیک وسطه خیابون غش کنم از خنده!! رفتیم تو پاتوق که بشینیم دیدیم کلا جا نیستش!! • الان بیرونم اومدم کافی نت نصفشُ آپیدم! تا یه ربع دیگه جوجو رو میبینم که بعدا میام تعریف میکنم.( ۱۱ آبان، ساعت: ۱۷:۴۵) ღ: من بیرون رفتنامون تو این تاریخ ها رو تعریف نکردم: ۱۰-۱۳-۲۰-۲۴-۲۷ مهر! ღღ: به احتماله زیاد من و جوجو از ایران میریم. زمانش معلوم نیس ولی حتمیه!! ღღღ: پاتوقمونم تو فیلمه دلنوازان نشون داد واسه این میگم معروف شد!! واسه شوشوم: "
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط GoLDuNak
|
هر شب از درد سپيد دل خود مي گريم لحظه اي با من باش شاخه ام را بتكان ، تا محبت ريزد تا بگويم كه تو را از لب فاصله ها مي گيرم چون تو روياي غزل هاي مني بي تو در واژه ي غم مي ميرم. پس بيا در بر من. جنس اين فاصله ها دريا نيست. و خودت مي داني تن من در تن تو زندانيست
توضیح: این شعرُ پارسال تابستون یه شب که داشتم با جوجو میچتیدم واسم فرستاد... ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ خوب بریم سراغه خاطراته خودمون ولی قبلش ار خواهر جوجو بگم چون خیلیا ازش پرسیده بودن. تقریبا ۲ هفته پیش داشته با دوستاش میرفته دانشگاهشون(علم و صنعت). مثنکه تو اتوبان صدر بودن توی پیچ بوده نمیدونم چی میشه میره تو گارد ریل!! کمربندم نبسته بوده!! خلاصه از طرفه راننده میره تو گاردریلُ........... ۳تا دیگه از دوستاشم که باهاش بودن هیچیشون نمیشه!!!! خوب دیگه همینا بریم سراغه خودمون خدارو شکر شهریور ماهه پر باری بود و حداقل هفته ای ۱ بار آقای جوجو رو دیدم خوب مثنکه تا ۶ ام تعریف کرده بودم. از همون ۶ ام میدونستم هفته ی بعدش جمعه یعنی ۱۳امم میتونیم بریم بیرون. به مامیمم نمیدونستم بگم میخوام برم پیششش یا نه ولی بالاخره گفتم! دیگه من و جوجو رفتیم تو پارک که یه جا پیدا کنیم بشینیم آتیم منتظر علی موند تا از تمرین بیاد. قبلشم که اینا(آتی و علی) دعواشون شده بود که حلش کردیم با بدبختی!! دوشنبشم(۱۶ام) من رفتم کتابخونه نزدیکای ۲ بود اومدم بیرون چون ۲:۱۵ با آق جوجوم قرار داشتم " بچه ها من رفتم. حلالم کنید..." ' مالک ' بچه ها واسش یه فاتحه بخونین لطفا دیگه جوجو یه ذره آرومم کرد. بعدشم داشتیم راجع به احیا بحث میکردیم نمیذاشت من واسش توضیح بدم مراسمه این جایی که ما میریم چه جوریه هی میپرید وسطه حرفم منم یهو عصبانی شدم با نیشه باز گفتم بپری وسطه حرفم میگرم میزنمتاااااااا جمعش (۲۰ام)بازم رفتیم پاتوق! میرفتیم بیرون اینُ اینجوری از کیفش میذاشت بیرون!! میگفت بچم باید هوا بخوره!! دیگه دیگه هفته ی بعدشم نشد بریم بیرون چون ما جمعه(۲۷ ام) رفتیم مسافرت.(گرگان-بندر گز-بندر ترکمن-گنبد کابوس-ساری-خانه دریا....) جای همه خالی خیلی خوش گذشت. یکی از بهترین مسافرتایی بود که رفتم من دیگه جوجومُ ندیدم تا ۱۰ مهر یعنی جمعه ی هفته ی پیش!! بیخیال بعد میام جمعه و دوشنبه رو میتعریفم الانم کلی درس دارم هیچی نخوندم!! راستـــــــــــــــــیییییییی!!!!! "روشا ۷ مهر اومد ایران" من ۵ شنبه ی هفته ی پیش دیدمش!! ღ تقریبا ۱ هفته پیش بود داشتم درس میخوندم ساعته ۱۰ شب بود دیدم گوشیم داره زنگ میخوره!! برداشتم. یه آقا بود. گفت خانم *****؟؟ (* = فامیلیم) من: " بله بفرمایید" آقاهه: " از فدارسیون بسکتبال مزاحمتون میشم" من با خودم: " باز چه گ.ه.ی خوردم من؟؟!! ღღ خیلی خیلی خیلی کم میام نت. شاید ۴ روز یه بار!!! منی که روزی ۶-۷ بار تا شب میمودم نت ببینین چجقد درس دارم که.......... امروز ۳:۳۰ اومدم خونه بعدشم نشستم پای کام که این پستُ تمومش کنم چون از ۲۶ شهریور ثبته موقته!!!! ღღღ مدرسمُ که عوض کردم کسی زیاد نمیدونه من با جوجو دوستم. غیر از ۱-۲ نفر که یکیشون هم تیمیمه یکی دیگشونم هم سرویسیمه و از رو حلقم فهمید!! ღღღღ ادامه ی مطلب فراموش نشه. عشقــــــــــــــــــــــــــــــم دیوونتم
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط GoLDuNak
|
سلــــــــــام بکسه محترم با اینکه شاید یه ذره طولانی شه اما اگه حوصله داشتین بخونین، میخندین شاد میشین خوب; همه چی از اینجا شروع شد که داداشیــــم بهم گفت ما مثلا از قبله تابستون قرار بود بریم با هم بسکت بازی کنیما همه جا رفتیم إلا همین یه جا! منم گفتم خوب میریم، وقت هست حالا. فکر کنم ۱شنبه این حرفُ بهم زد. ۳شنبه من سره کلاس بودم یهو زد به سرم پاشیم فرداش یعنی ۴شنبه(۴ ام) بریم streetball!! به شهریار sms دادم گفتم دادا فردا بریم street؟؟ داداشیَم که منتظر بود انگار گفت: کی؟؟ کجا؟؟ من = من ساعته ۹:۳۰ قرار بود برم دنباله آتی. از شبه قبلشم کلی بهش سفارش کردم که خواب نمونه و اینا که بچم کلی حرف گوش کرد مثلا! رفتم زنگشونُ زدم دیدم بــــلــــــــــــــه!! خانم خوابن!! دیگه دیدم نه خیر ۱۰:۱۵ شدُ آقا شهریار تشریف نیاوردن!! منم شبه قبلش کلی باهاش جرّ و بحث کردم که ۱۰:۳۰ بریم که آقا پاشُ کرد که تو یه کفش که آخرش دیگه ۱۰:۱۵!! دیرم کنی میرم!! گفتم حتی ۲ مین؟؟ گفت حتی ۳۰ ثانیه!! نبینمت میرم!! من: " اون روزم محیا، میثم،آتی ،علی،شهریار روزه بودن. منم چون معدم داغونه فعلا قدغنه(درست نوشتم آیا خلاصه رفتیم تو زمینُ بکس(پسرا + من یه جا دیگه; رضا پاس داد به شهریار که شهریار lay'up (سه گام) بره که نتونستُ بکسه غیوره تیم ملیه ما(که شامله علی و میثم بود بعدش دیگه همه خسته شدیم اومدیم ولو شدیم رو زمین بعد همش همشون داشت راجع به جوجوی من میحرفیدن بعد بحث رسید به اونجایی که روزه اولی که آتی و علی میخواستن با هم دوست شن. آخه اون روز من با میثمُ محیا بیرون بودم. بعد علی هی بهم زنگ میزد با هام حرف میزد. راجع به آتی میپرسید و اینا. یه جا میثم گفت بده من گوشیِ بجوابم. گفتم بیخی توروخدا سکته میکنه الان. گفت نه بابا بده. من گوشیو دادم بهش. جواب داد. میثم با یه صدای کلفت فکر کنم دیگه تموم شد من واقعاااااااااا معذرت میخوام انقدر زیاد شد تو ادامه ی مطلب یه عکس از بازی اون روز میذارم. ببینین. ღ هفته ی پیش جوجومُ دیدم فکر کنم فرداام ببینمش اگه خدا بخواد ღღ پنجشنبه مهمون داشتیم داشتم جریانه تصادفه خواهر جوجو رو تعریف میکردم شوهر خالم گفتن من این تصادفُ دیدم!! بعد که واسم تعریف کردن من داشتم سکته میکردم
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 5:6 قبل از ظهر توسط GoLDuNak
|
دلتنگی چه حس بدی است اما تو هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی همیشه نزدیکی، هر روز ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ
سلام چطورین؟ نماز روزه هاتون قبول. ماام معمولیه رو به بدیم فکر کنم!! خوب بریم سره خاطراتمون ۴ شنبه( ۲۱ مرداد مصادف با 12 AUGUST مصادف با ۱سال و ۷ ماهگیه دوستیمون و..... بعد حالا جمعه ی همین هفته خونه ی خالم بودیم جوجو بعده ۳-۴ روز بهم زنگیده عینه همون روز میگه کلاسمون کیه؟؟!! ولی بساطی داریم از دسته این ۲تاها!! یعنی به معنای کاملا واقعی جفتشون.......... ღ عکسایی که قولشُ داده بودم + یه سری عکسه دیگه تو ادامه ی مطبه ღღ نزدیکه اذان دعامون کنین تو رو خدا ღღღ واسه خواهره جوجو دعا فراموش نشه خواهشا ღღღღ کلا خیلی کم نت میام. شرمنده اگه واستون کامنت نمیذارم ولی به خدا به همه سر میزنم. ღღღღღ خودمون تو مسابقاتمون قهرمان شدیم البته بماند که چه ماجراهایی داشتیم. ღღღღღღ بکسه تیم ملیم که واسه دومین باز قهرمانه آسیا شدن اونم فینال با چین، دمشون گرم ولی قهرمانیه ۲سال پیش یه چیزه دیگه بود. آیدینم بود اکا امسال....
+
نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط GoLDuNak
|
|
سلام.... اینم عکسه من و جوجومه....!!!!(اگه بتونی قیافه هامون’ تشخیص بدی یه جایزه داری! :دی تشخیصم بدی اشکال نداره چون اصلا شبیه این عکس نیستیم :دی)
من این وبلاگ رو واسه دله جفتمون ساختم تا بیام از همه ی خاطراتمون توش بنویسم...ما از 21 دی 86 با هم دوستیم(داستان دوستیمون تو پستٍ 2 و 3 هست دوس داشتین بخونین)....تا الانم هیچ شکی ندارم که اگه مشکلی پیش نیاد ماله همیم. :X فقط خدا باید کمکمون کته که به بزرگی’ مهربونیه اونم هیچ شکی ندارم.
ღღ♥ღღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ
از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی عبور میكنم و آرزو میكنم كه كاش برای یك لحظه فقط یك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ،
میخواهم سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر از گریه گم نشوم.
تو مرا به دیار محبتها بردی و صادقانه دوستم داشتی پس بیا و باز در این راه تلاش كن اگر طاقت اشكهایم را نداری، در راه عشقی پاك تر و صادقانه تر، زیرا كه من و تو مـــــا شده ایم.
پس نگذار زمانه بیرحم دلهایی را كه از هم جدا نشدنی است را به درد آورد...
دلم را به تو دادم و كلیدش را به سوی آسمان خوشبختی ها روانه كردم.
چه شبها كه تا سحر به یادت با گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم و چه روزها با خاطراتت نفس كشیدم...
پس تو ای سخاوت آسمانی من ، مرا دریاب كه دیوانه وار
"دوستــــــــــــــت دارم"