|
|
|
ღ♥ღخاطرات من و شوشومღ♥ღ |
|
من تنهاترين فرياد در اوج صدايم...من عاشقانه ترين نگاه درکشتي وجود توام.... من مي خوام زنده بمانم تا با تو باشم.....تا با تو بخوانم چرا که بي تو ميميرم... تمام شعرهاي من فرياد قلب من است و تمام آنها از آن توست... من زردترين پاييزم در فصل نگاهت پس مرا درياب و با برق چشمانت غروبش را همراه باش..... کسي چه ميداند فردا چه خواهد شد؟شايد تقدير، دستان پر صلابتش را بسويم دراز کند شايد هم نه....... ولي تا آن روز به اميد رسيدن به نگاهت در انتظار مي نشينم.... سلام چطورین یا نه؟؟ من الان هنگیدم خووو!! از دیروز شروع میکنم به گفتن شاید بقیش یادم بیاد! خوب جمعه (۸ آبان). دیروز چی؟؟ آها دیروز اول قرار بود با آتی بریم سینما که کنسل شد و قرار شد من باهاش برم قلم چی تا جوابه آزمونشُ بگیره از اونورم با جوجو و علی بریم بیرون. خلاصه بماند که چقدر تو حوضه ی آتی علاف شدیم بعدم به زور ۶ ولمون کردن ماام ۶:۱۵ با اونا قرار داشتیم. البته علی قرار بود ماشین بیاره که چون هنوز کمپانی ماشینشُ تحویل نداده باباشم تهران نبود در نتیجه ماشین نیورد دیگه اومدیم رسیدیم به آتی اینا. منم دندونه عقلم داشت در میومد اصلا نمیتونستم حرف بزنم از درد! گوشیمُ دادن به آتی گفتم اگه مامیم زنگید جواب بده بگو نمیتونه حرف بزنه داریم میام خونه که مامیم زنگ نزد! دیگه نزدیکای خونه بودیم من دشتم رو گوشمُ لپم بود همش!۱ جوجو گفت داری به مامیت میزنگی؟ گفتم هاااا؟؟ دیگه رسیدیم نزدیکای خونه و از هم خداحافظی کردیم. ۲شنبه ام (۴ام) که من کلی بیرون کار داشتم و طبقه معموله بقیه ی ۲ شنبه ها ما قرار داشتیم. جوجوام که از مدرسه قرار بود بیاد. من نزدیکای ۶ رسیدم پاتوق داشتم با دوستم حرف میزدم و سره یه قضیه نزدیک وسطه خیابون غش کنم از خنده!! رفتیم تو پاتوق که بشینیم دیدیم کلا جا نیستش!! • الان بیرونم اومدم کافی نت نصفشُ آپیدم! تا یه ربع دیگه جوجو رو میبینم که بعدا میام تعریف میکنم.( ۱۱ آبان، ساعت: ۱۷:۴۵) ღ: من بیرون رفتنامون تو این تاریخ ها رو تعریف نکردم: ۱۰-۱۳-۲۰-۲۴-۲۷ مهر! ღღ: به احتماله زیاد من و جوجو از ایران میریم. زمانش معلوم نیس ولی حتمیه!! ღღღ: پاتوقمونم تو فیلمه دلنوازان نشون داد واسه این میگم معروف شد!! واسه شوشوم: "
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط GoLDuNak
|
هر شب از درد سپيد دل خود مي گريم لحظه اي با من باش شاخه ام را بتكان ، تا محبت ريزد تا بگويم كه تو را از لب فاصله ها مي گيرم چون تو روياي غزل هاي مني بي تو در واژه ي غم مي ميرم. پس بيا در بر من. جنس اين فاصله ها دريا نيست. و خودت مي داني تن من در تن تو زندانيست
توضیح: این شعرُ پارسال تابستون یه شب که داشتم با جوجو میچتیدم واسم فرستاد... ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ خوب بریم سراغه خاطراته خودمون ولی قبلش ار خواهر جوجو بگم چون خیلیا ازش پرسیده بودن. تقریبا ۲ هفته پیش داشته با دوستاش میرفته دانشگاهشون(علم و صنعت). مثنکه تو اتوبان صدر بودن توی پیچ بوده نمیدونم چی میشه میره تو گارد ریل!! کمربندم نبسته بوده!! خلاصه از طرفه راننده میره تو گاردریلُ........... ۳تا دیگه از دوستاشم که باهاش بودن هیچیشون نمیشه!!!! خوب دیگه همینا بریم سراغه خودمون خدارو شکر شهریور ماهه پر باری بود و حداقل هفته ای ۱ بار آقای جوجو رو دیدم خوب مثنکه تا ۶ ام تعریف کرده بودم. از همون ۶ ام میدونستم هفته ی بعدش جمعه یعنی ۱۳امم میتونیم بریم بیرون. به مامیمم نمیدونستم بگم میخوام برم پیششش یا نه ولی بالاخره گفتم! دیگه من و جوجو رفتیم تو پارک که یه جا پیدا کنیم بشینیم آتیم منتظر علی موند تا از تمرین بیاد. قبلشم که اینا(آتی و علی) دعواشون شده بود که حلش کردیم با بدبختی!! دوشنبشم(۱۶ام) من رفتم کتابخونه نزدیکای ۲ بود اومدم بیرون چون ۲:۱۵ با آق جوجوم قرار داشتم " بچه ها من رفتم. حلالم کنید..." ' مالک ' بچه ها واسش یه فاتحه بخونین لطفا دیگه جوجو یه ذره آرومم کرد. بعدشم داشتیم راجع به احیا بحث میکردیم نمیذاشت من واسش توضیح بدم مراسمه این جایی که ما میریم چه جوریه هی میپرید وسطه حرفم منم یهو عصبانی شدم با نیشه باز گفتم بپری وسطه حرفم میگرم میزنمتاااااااا جمعش (۲۰ام)بازم رفتیم پاتوق! میرفتیم بیرون اینُ اینجوری از کیفش میذاشت بیرون!! میگفت بچم باید هوا بخوره!! دیگه دیگه هفته ی بعدشم نشد بریم بیرون چون ما جمعه(۲۷ ام) رفتیم مسافرت.(گرگان-بندر گز-بندر ترکمن-گنبد کابوس-ساری-خانه دریا....) جای همه خالی خیلی خوش گذشت. یکی از بهترین مسافرتایی بود که رفتم من دیگه جوجومُ ندیدم تا ۱۰ مهر یعنی جمعه ی هفته ی پیش!! بیخیال بعد میام جمعه و دوشنبه رو میتعریفم الانم کلی درس دارم هیچی نخوندم!! راستـــــــــــــــــیییییییی!!!!! "روشا ۷ مهر اومد ایران" من ۵ شنبه ی هفته ی پیش دیدمش!! ღ تقریبا ۱ هفته پیش بود داشتم درس میخوندم ساعته ۱۰ شب بود دیدم گوشیم داره زنگ میخوره!! برداشتم. یه آقا بود. گفت خانم *****؟؟ (* = فامیلیم) من: " بله بفرمایید" آقاهه: " از فدارسیون بسکتبال مزاحمتون میشم" من با خودم: " باز چه گ.ه.ی خوردم من؟؟!! ღღ خیلی خیلی خیلی کم میام نت. شاید ۴ روز یه بار!!! منی که روزی ۶-۷ بار تا شب میمودم نت ببینین چجقد درس دارم که.......... امروز ۳:۳۰ اومدم خونه بعدشم نشستم پای کام که این پستُ تمومش کنم چون از ۲۶ شهریور ثبته موقته!!!! ღღღ مدرسمُ که عوض کردم کسی زیاد نمیدونه من با جوجو دوستم. غیر از ۱-۲ نفر که یکیشون هم تیمیمه یکی دیگشونم هم سرویسیمه و از رو حلقم فهمید!! ღღღღ ادامه ی مطلب فراموش نشه. عشقــــــــــــــــــــــــــــــم دیوونتم
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط GoLDuNak
|
سلــــــــــام بکسه محترم با اینکه شاید یه ذره طولانی شه اما اگه حوصله داشتین بخونین، میخندین شاد میشین خوب; همه چی از اینجا شروع شد که داداشیــــم بهم گفت ما مثلا از قبله تابستون قرار بود بریم با هم بسکت بازی کنیما همه جا رفتیم إلا همین یه جا! منم گفتم خوب میریم، وقت هست حالا. فکر کنم ۱شنبه این حرفُ بهم زد. ۳شنبه من سره کلاس بودم یهو زد به سرم پاشیم فرداش یعنی ۴شنبه(۴ ام) بریم streetball!! به شهریار sms دادم گفتم دادا فردا بریم street؟؟ داداشیَم که منتظر بود انگار گفت: کی؟؟ کجا؟؟ من = من ساعته ۹:۳۰ قرار بود برم دنباله آتی. از شبه قبلشم کلی بهش سفارش کردم که خواب نمونه و اینا که بچم کلی حرف گوش کرد مثلا! رفتم زنگشونُ زدم دیدم بــــلــــــــــــــه!! خانم خوابن!! دیگه دیدم نه خیر ۱۰:۱۵ شدُ آقا شهریار تشریف نیاوردن!! منم شبه قبلش کلی باهاش جرّ و بحث کردم که ۱۰:۳۰ بریم که آقا پاشُ کرد که تو یه کفش که آخرش دیگه ۱۰:۱۵!! دیرم کنی میرم!! گفتم حتی ۲ مین؟؟ گفت حتی ۳۰ ثانیه!! نبینمت میرم!! من: " اون روزم محیا، میثم،آتی ،علی،شهریار روزه بودن. منم چون معدم داغونه فعلا قدغنه(درست نوشتم آیا خلاصه رفتیم تو زمینُ بکس(پسرا + من یه جا دیگه; رضا پاس داد به شهریار که شهریار lay'up (سه گام) بره که نتونستُ بکسه غیوره تیم ملیه ما(که شامله علی و میثم بود بعدش دیگه همه خسته شدیم اومدیم ولو شدیم رو زمین بعد همش همشون داشت راجع به جوجوی من میحرفیدن بعد بحث رسید به اونجایی که روزه اولی که آتی و علی میخواستن با هم دوست شن. آخه اون روز من با میثمُ محیا بیرون بودم. بعد علی هی بهم زنگ میزد با هام حرف میزد. راجع به آتی میپرسید و اینا. یه جا میثم گفت بده من گوشیِ بجوابم. گفتم بیخی توروخدا سکته میکنه الان. گفت نه بابا بده. من گوشیو دادم بهش. جواب داد. میثم با یه صدای کلفت فکر کنم دیگه تموم شد من واقعاااااااااا معذرت میخوام انقدر زیاد شد تو ادامه ی مطلب یه عکس از بازی اون روز میذارم. ببینین. ღ هفته ی پیش جوجومُ دیدم فکر کنم فرداام ببینمش اگه خدا بخواد ღღ پنجشنبه مهمون داشتیم داشتم جریانه تصادفه خواهر جوجو رو تعریف میکردم شوهر خالم گفتن من این تصادفُ دیدم!! بعد که واسم تعریف کردن من داشتم سکته میکردم
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 5:6 قبل از ظهر توسط GoLDuNak
|
دلتنگی چه حس بدی است اما تو هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی همیشه نزدیکی، هر روز ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ
سلام چطورین؟ نماز روزه هاتون قبول. ماام معمولیه رو به بدیم فکر کنم!! خوب بریم سره خاطراتمون ۴ شنبه( ۲۱ مرداد مصادف با 12 AUGUST مصادف با ۱سال و ۷ ماهگیه دوستیمون و..... بعد حالا جمعه ی همین هفته خونه ی خالم بودیم جوجو بعده ۳-۴ روز بهم زنگیده عینه همون روز میگه کلاسمون کیه؟؟!! ولی بساطی داریم از دسته این ۲تاها!! یعنی به معنای کاملا واقعی جفتشون.......... ღ عکسایی که قولشُ داده بودم + یه سری عکسه دیگه تو ادامه ی مطبه ღღ نزدیکه اذان دعامون کنین تو رو خدا ღღღ واسه خواهره جوجو دعا فراموش نشه خواهشا ღღღღ کلا خیلی کم نت میام. شرمنده اگه واستون کامنت نمیذارم ولی به خدا به همه سر میزنم. ღღღღღ خودمون تو مسابقاتمون قهرمان شدیم البته بماند که چه ماجراهایی داشتیم. ღღღღღღ بکسه تیم ملیم که واسه دومین باز قهرمانه آسیا شدن اونم فینال با چین، دمشون گرم ولی قهرمانیه ۲سال پیش یه چیزه دیگه بود. آیدینم بود اکا امسال....
+
نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط GoLDuNak
|
یاد دستات وقتي نوازشم مي كرد داره ديوونم مي كنه ياد چشات وقتي با ديدنم برق مي زد داره ديونم ميكنه ياد نگاهت وقتي كه دنبالم دو دو مي زد داره ديونم مي كنه ياده تنت وقتي كه از داغيش آتش مي گرفتم داره ديونم مي كنه یاده .............................................................................................. ديونگي بدون تو هيچ عالمي نداره ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ سلام من نه خوبم نه بد. کاشکی میشد اینجا بگم چی شده از پریشب تا حالا از جوجو خبر ندارم دیروز با دوسته جوجویی تبانی کردیم که امروز بکشیمش از خونه بیرون خوب من جمعه(۱۶ام) یه دعوای خیلـــــــــــــــی بیخدو مسخره که نمیدونم سره چی بود با مامیم داشتم!! انقدر که....... خلاصه اومدم تو اتاقمُ شروع کردم به نوشتن. تنها کاری که بعد از حرف ردن با جوجو آرومم میکنه نوشتنه که فعلا که جوجو در دسترس نیس این کار...... انقدر نوشتم و گریه کردم که خالی شدم. شبه قبلشم باز جوجو سره یه سری مسائلی که اولش گفتم نمیتونم بگم چیه( دیگه رفتیم نشستیم کلی حرفیدیم، از درساشُ از همون موضوعی که گفتم نمیتونم بگمُ کلا همه چی. بعد من یه ذره تو بخلش خافیدم دوسته من که همسایمونم میشه چند وقت پیشا این علی خانُ دید!! آقا یه دل نه صد دل عاشقه این شد!! من = ولی خدایی اگه این ۲ تا با هم دوس شن اکیپمون خفن باحال میشه خوب دیگه همینا. واسمون خیلی دعا کنید یا علی.
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط GoLDuNak
|
سلام خوبین؟؟ ماام ای. میگذرونیم. هنوز بعده عروسی جوجو رو ندیدم امروز اومدم یه سری عکس بذارم. البته چون عکسه دندونم و لباسی که عروسی پوشیده بودم بعضیا میخواستن ببینن تو گوشیمه و USB گوشیم داغونه میذارم واسه بعد. ولی مطمئن باشین میذارم، مخصوصا عکسه دندونمُ رو نوشته ها کلیلک کنین عکسارو ببینین میگن جدیدا همش دستش تو دهنشه!! :)) اردکِ من :دی من موندم این فسقلی چه جوری با دهنش این کارارو میکنه!!؟!! بدون شرح!(کاره خودمه عکسه! اتوبوسه زد به ماشینه!!)
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط GoLDuNak
|
|
سلام.... اینم عکسه من و جوجومه....!!!!(اگه بتونی قیافه هامون’ تشخیص بدی یه جایزه داری! :دی تشخیصم بدی اشکال نداره چون اصلا شبیه این عکس نیستیم :دی)
من این وبلاگ رو واسه دله جفتمون ساختم تا بیام از همه ی خاطراتمون توش بنویسم...ما از 21 دی 86 با هم دوستیم(داستان دوستیمون تو پستٍ 2 و 3 هست دوس داشتین بخونین)....تا الانم هیچ شکی ندارم که اگه مشکلی پیش نیاد ماله همیم. :X فقط خدا باید کمکمون کته که به بزرگی’ مهربونیه اونم هیچ شکی ندارم.
ღღ♥ღღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ
از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی عبور میكنم و آرزو میكنم كه كاش برای یك لحظه فقط یك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ،
میخواهم سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر از گریه گم نشوم.
تو مرا به دیار محبتها بردی و صادقانه دوستم داشتی پس بیا و باز در این راه تلاش كن اگر طاقت اشكهایم را نداری، در راه عشقی پاك تر و صادقانه تر، زیرا كه من و تو مـــــا شده ایم.
پس نگذار زمانه بیرحم دلهایی را كه از هم جدا نشدنی است را به درد آورد...
دلم را به تو دادم و كلیدش را به سوی آسمان خوشبختی ها روانه كردم.
چه شبها كه تا سحر به یادت با گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم و چه روزها با خاطراتت نفس كشیدم...
پس تو ای سخاوت آسمانی من ، مرا دریاب كه دیوانه وار
"دوستــــــــــــــت دارم"