تبليغاتX
•**•.ღ♥ღ•**•من و جوجوم•**•.ღ♥ღ•**•

•**•.ღ♥ღ•**•من و جوجوم•**•.ღ♥ღ•**•

ღ♥ღخاطرات من و شوشومღ♥ღ

سلام خوبين؟ من به شخصه شرمسارم از اين همه كوتاهي...!! به خدا خيلي گرفتارم.... خودمم نميدونم چطور به همه ي كارام برسم. به قوله جوجو همه ي دنيا ريختن سرم! بگذريم زود برم سراغه آپه اين دفعه كه خدا ميدونه چيزي از ديدارامون يادم باشه يا نه و اينكه چشماي شماها چقدر قراره به باد بره!!

ولي قبل از همه چي با اينكه ميدونم خيلي ديره ميخوام به ميناي عزيز با اينكه خيلــــي واسم سخته تسليت بگم. من ميدونم داغ ديدنه عزيز چقدر سخته! خودمم 2 ساله طعمه اين فاجعه رو چشيدم... فقط يه كوچولو حرف دارم باهاش ؛ اميدوارم كه بخونه يا دوستاي ديگه از طرفه من نقله قول كنن بهش خواهشا.

ببين خانومي نبايد بشيني و بگي خدا چرا از بينه اين همه آدم محمد مهدي منُ برد؟ مگه اون كجاي دنيا رو تنگ كرده بود خدا؟ مگه نميگن تو عادلي پس عادليت كو؟ نشونم بده ديگه! اون بود عدالتت؟ و هزار تا سوال ديگه... نه، نگو اينارو. چون هيچ وقت به جواب نميرسي و فقط و فقط خودت ُ عذاب ميدي و روح عشقه جاودانت ُ ناراحت ميكني...تنها جوابت يك كلمه است...اونم اسمش " تقدير ِ" كه نه ميتوني باهاش بجنگي نه ميتوني عوضش كني...چيزيه كه خداي هممون خواسته...شايد چيزي كه الان ما فكر ميكنيم مصيبته يه نعمت و حكمتي پشتشه كه نميدونيم...ولي اين ُ بدون كه بايد زندگي كني به خاطره نگه داشتنه عزيزي كه پرواز كرده ولي روحش هميشه و همه جا با توه! اين ُ فراموش نكن!! به خاطره اون زندگي كن تا خوشحالش كني...سخته ميدونم، خيلي سخت، ولي قوي باش تا همه و از همه مهمتر شوهر عزيزت بهت افتخار كنه... ديگه نميخوام با حرفام اذيتتت كنم ولي از خدا ميخوام صبر غمه سنگينيُ كه خودس بهت داده زوده زود بهت بده...


خوب تا 18 آبان تعريف كرده بودم!! 25 امم همُ ديديم كه من باز هيچي ازش يادم نيس ولي ميدونم رفتيم پاتوق مثه هميشه!! تا اونجاييم كه ذهنم ياري ميدهيادمه كه آتي اينا نيومدن و تنها بوديم و كليم خوش گذرونديم 2 تايي!! اين از 25ام!! حالا بگين چقدر طولاني مينويسي!! به اين مختصري!! حالا ميرسيم به 2شنبه-2 آذر كه خوب يادمه!! اولش رفتم پيشه آتي و با هم رفتيم كتابخونه از اولشم علي باهامون بود كليم ذوق مرگ بود چون برادر زادش شبه قبلش به دنيا اومده بود هي عمو، عمو ميكرد و به معناي واقعي ما رو آرررهههه!! بعد از اينكه از كتابخونه اومديم آتي عكاسي داشت و بايد از ماشينا در حاله حركت عكس مينداخت!!(من موندم اينم رشتس آخه!!(رشته ي گرافيك منظورمه) البته شيده جون من به شما توهين نميكنم! اين دوسته ما زيادي بيكار بوده فكركنم!!) خدا ميدونه اون شب چقدر سرد بود!! تو اون سرما و بادي كه ميومد مارو برده بالاي پل هوايي كه از ماشيتا در حاله حركت عكس بندازه!! اينم عكسش:

http://myup.ir/images/0inobzi93si49rlt9p.jpg

خلاصه ما يخ زديم تا خانم عكس گرفتنشون روئ پل تموم شد! تو عكسم نميدونم اين علي داره چه شيطونيي ميكنه!!(علي و اين حرفا؟؟!! استغفرالله !) آتي كه عكساش ُ گرفت هيچ كدوم جون نداشتيم بيايم از پل پايين انقدر كه سردمون بود!! حالا اومديم پايين آتي ميگه اينجاام وايسين من عكس بگيرم!! خلاصه اونجام وايساديم آتي عكساش، بگيره! علي ديگه انقدر سرما بهش فشار اورده بود برگشت گفت آخه بيكــــار! اينم رشته بود تو رفتي!!؟ آتي: بابا سختياش ماله منه ديگه تو چرا غر ميزني؟ علي: فعلا كه من و RoNi داريم اينجا قنديل ميبنديم!! آتيم كه حواسش به كاراش بود هيچي نميگفت!! شانس آوردم والا دعوا ميشد باز بدبختيش ماله من بود!! بعدش ديگه نزديكاي 6:10 بود رفتيم پاتوق تا جوجو بياد كه 2-3 مين بعدش اومد...مثه هميشه رفتيم سره جاي قبليمون بشينيم كه در عينه ناباوري ديديم خاليه!! 4 تاييمون نشستيم...عليم كه كلمه ي "عمو" از دهنش نميوفتاد مارو ول نميكرد! جوجوام نميخواست جلوي من و آتي به علي فحش بده فقط خيلي محترمانه بهش ميگفت ساكت شو علي...ساكـــــت شــــــــووووو!! بعد من ديدم اون 2 تا خيلي مزاحمن در گوشه آتي گفتم پاشين برين ديگه!! :دي  آتيم اولش ننشنيد چي گفتم بعد گفت چي گفتي؟ گفتم ميگم برو! باز نفهميد! بعد علي گير داده بود چي ميگي آبجي؟! منم يهو خودم ُ زدم به بيخيالي گفتم ميگم پاشين برين ديگه!! (همه ميدونن من متاسفانه يا خوشبختانه خيلــــــي روكم!!)كه همشون خنديدن و اون 2 تا پاشدن رفتن! جوجوم برگشت گفت آخيـــش! علي بعضي اوقات واقعا آدم ُ كلافه ميكنه!! گفتم كلافه چيه؟!! من بعضي اوقات فكر ميكنم داره تك تكه سلولهاي مغزم ُ گاز ميزنه!! :دي بعدش يه ذره از اين ور اون ور حرف زديم و طبقه معمول پت و مت بازيامون! به قوله يكي از دوستام(اسمش ُ نميگم چون شايد خودش دوست نداشته باشه!) شما 2 تا از پت و متم بدترين!! اگه بفهمن ناراحت ميشنا!! منم بهش گفتم ناراحت چيه بابا خودكشي ميكنن ميره!!(ياده اون شب به خير برادر*!! چقدر خنديديم!!) توضيح * : اين برادر يه اصطلاحه بينه اكيپه خودمون كه علي انداخته تو دهنه همه!! البته قبلنا حاجي ام ميگفت كه آقاي جوجو ايشون رو تا به پاي دار بردن و تركش دادن!! ولي برادر رو خيلي بامزه ميگه!! با يه لحنه خاصي كه آدم اولش فقط 2 دقيقه ميخنده بهش!! داشتم ميگفتم ديگه همينجوري حرف زديم(اصلا يادم نيس راجع به چي؟؟!!!) كه آتي و علي دوباره در كماله ريلكسي اومدن نشستن پيشمون!! 4 تاييمون در حاله يخ زدن بوديم كه من يهو گير دادم عكس بگيريم!! خلاصه آتي با گوشي من چنتا عكس گرفت بعدم با دوربين خودش! بعدم گفتيم بريم يه جا چايي بخوريم گرم شيم كه رفتيم شهر بستني گفت چايي ندارم و فقط قهوه و كاپوچينو دارم!! بعد اومديم رفتيم تو يه كوچه كه يه سوپر داره و فروشندش سوژه ي من و جوجو بود تا يه مدت!! البته هنوزم هست!! (MaRi همونه كه با نگار اينا رفتيم توش صبحه اوله صبح بهش گفتيم شير كاكائو نداري؟ گفت نه ولي خوب راني كه داريم! راني بجـــيـــر!! :)) ) به همين دليلي كه تو پرانتز نوشتم سوژمونه!! البته سوژه ي بابامم بود!!(حوصله ندارم توضيح بدم اين يكيُ ديگه) بعد جوجو و علي رفتن تو مغازه جوجو برگشته به فروشندهه گفته آقا چايي داري؟ اونم گفته آره ميخواي؟ جوجوام گفته آره!! من و آتي داشتيم بيرون كل كل ميكرديم جوجو اومد اينُ كه بهمون گفت جفتمون تركيديم از خنده!! كلا اين سوپره هميشه كار راه انداز بوده!! :D بعدم ازش 4 تا چايي گرفتن با كيك كه حاصلش شد اين:

http://www.myup.ir/images/w8mulsjte546mz3qoa8r.jpg

خلاصه با كلي چرت و پرت گفتن و خنديدن چاييامونُ خورديم و چون آتي ديرش شده بود راه افتاديم بيايم خونه! بعد يه جا وايساده بوديم داشتيم حرف ميزديم جوجو و علي يهو باهم برگشتن گفتن جيـــــــب!! جريانه جيبم اينه كه اين 2تا سردشون كه ميشه دستاشونء ميذارن تو جيباي ما!! يعني من و آتي! بعدشم من جوجو از اونا جدا شديم كه بيايم خونه و تو راه كلي عقشولي شديم...بقيشم بيــــــب!! اينم از دوم آذر كه خيلــــي به هممون خوش گذشت ولي حيف كه ديالوگا اصلا يادم نبود (حق دارم ديگه بيشتر از 1 ما ازش گذشته! هميناام كه يادمه خيليه با آلزايمره من!!)

جمعه-6 آذرم ميخواستيم بريم رستورانه آتي اينا ولي جوجو يهو دل درده بدي گرفت در حدي كه من قيافشء ميديدم ميترسيدم! الهي بميرم بچم رنگش شده بود عينه گچه ديوار! تا مرزه ب.ا.ل.ا آ.و.ر.د.ن هم رفت ولي نشد خدارو شكر چون اكه اينجوري بشه تا 3 روز حالش بده!! حالا علي گير داد بريم آيس پك بخوريم كه بالاخرم رفتيم خورديم! بعدشم پدر گرام زنگ زدن كجايي بيام دنبالت(ميخواستن برن خونه ي خالم) منم برگشتم گفتم خونه ي خاله رفتنتون گرفته حالا امروزا! ولي خوب بالاخره اومدن دنبالم. بابامم فكر كنم از غر زدنام فهميد با جوجو بودم!! اينم از 6ام.

9امم با اينكه سالگرده ه روزه خوب بود با يه دعواي وحشتناك واسمون شد اولين و احتمالا آخرين دعواي وحشتناكمون كه بعدا ميام تعريف ميكنم .

ღღديگه امتحاناام كه شروع ميشه از 9ام! دعامون كنيد تو اين روزا تو رو خدا!!

ღببخشيد اكه واسه كسي كامنت نميذارم ولي 95 % آپاي همرو ميخونم.

ღღღاين آپ رو ديشب(3/10/88) نوشتم ولي تاريخش رو ميذارم 30 آذر كه تو آرشيمو آذر ماه هم باشه...

ღღღღ نميدونم سيستمم چش شده كه نه ميتونم آيكون بذارم نه عكس!!

+ نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط GoLDuNak |

" تو مرا می خواهی...

  تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم و

همین ساده ترین قصه یک انسان است.

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی... "

سیـــــلام!(با لحجه ی خاصی باید خونده شه) چطور مطورایین؟

خوب بریم زودی تعریف کنیم خاطراتُ

 از ۱۱ام باید شروع کنم. تو آپه قبلیم نوشته بودم که ۱۱ام چون زود از خونه اومده بودم بیرون تنهام بودم مجبور شدم واسه اولین بار تنهایی برم کافی نت و کارامُ بکنم و تا ۶ که جوجو میاد! کافی نتم یه ذره بالاتر از پاتوق بود! تو پژوهش سرا! دیگه تقریبا ۵ بود رفتم اونجا تا ۶! داشتم کارامُ میکردم یهو سرمُ بلند کردم دیدم ساعت ۶!! دیگه زودی حساب کردم و رفتم طرفه پاتوق! دیگه رسیدم دمه پاتوق دیدم جوجو داره از اونور میاد! اومد بهش میگم چه عجب ما با هم رسیدیم!!!!!  بچم از خجالت آب شد رفت تو زمین!! دیگه رفتیم تو پاتوق واسه اولین بار بعده مدتها یه نمور خلوت بود! رفتیم سره جای قدیمیمون نشستیم که داشتیم قندیل میبستیم یه جورایی! دستای همُ گرفتیم که گرم شیم یهو جفتمون زدیم زیره خنده!! یکی از یکی سردتر بود! به قوله آتی مثه مرده ی قبرستون بودیم!! (من جریانه این مرده ی قبرستونُ تو وبلاگ تعریف کردم آیا؟؟؟؟! ) دیگه من سویی شرتمُ درآوردم انداختم رو دستامون یه ذره گرمتر شدیم!(البته بعده نیم ساعت!) از سرما داشت خوابمون میبرد! منم چون نمیخواستم بخوابیم گوشیمُ در آوردم با جوجو یه ذره فیلمای روشا که تو گوشیم بود و با هم دیدیم کلی به اَدو اطفاراش خندیدیم! بعدم یه چنتا موزیک گوش کردیم و تصمیم گرفتیم از اوله دوستیمون خاطراتُ با هم مورور کنیم! که با اینکه نصفه موند ولی خیلی حال داد! من به شخصه عاشق این کارم! هیلی دوس دارم موروره خاطراتُ! بعدشم جوجوم منُ تا خونمون رسوند و خودش برگشت!

  • واسه خودم: چرا من از ۱۱ام زیاد چیزی یادم نیس!!؟؟ فکر کنم باید به یه دکتر مراجعه کنم!!

خوب عوضش هفته ی بعدش(دوشنبه، ۱۸ام) رو مفصل تعریف میکنم یه ذره بخندین(به subject آپم هم مربوط میشه!!)

اولش که من رفتم خونه ی آتی اینا که باهاش برم کتابخونه! تو راه بودیم داشتیم میرفتیم کتابخونه علی زنگید گیر داد منم باهاتون تا کتابخونه میام ماام اون موقع دقیقا روبه روی پاتوق بودیم آتی بهش گفت پس ما میریم یه ذره تو شهرکتاب ببینیم چی داره تو اومدی یه زنگ بزن ما بیایم بیرون! نمیدونم این با جت میاد با چی میاد انقد زود میرسه!! ۵مین بعد زنگ زد گفت من رسیدم. ما اومدیم پایین دیدیم نیست! داشتیم دنبالش میگشتیم یهو با اون صداش گفت سلام! من و آتی یهو پریدیم هوا!! حالا اون دیوونه وایساده داره به ما میخنده منم هی چپ چپ بهش نگا میکردم اون باز میخندید منم یهو از خندش خندم گرفت با کوله پشتیم زدم تو سرش!! بعد از اونجا تا کتابخونه رو پیاده رفتیم اینم تا خوده اونجا داشت همش حرف میزد اونم راجع به بسکتبال!! دیگه میخواستم بزنم تو سرش انقد حرف زد! حالم داشت بهم میخورد! کلا بیوفته رو دنده ی حرف زدن ول نمیکنه!! از دخترا بدتره! آتیم هی سوژه ی عکس گیر میورد واسه درسه عکاسیش وایمیستاد عکس مینداخت خیلیم عکسای خوشگلی شد ازش میگیرم میذارم تو وبلاگ بعد رسیدیم کتابخونه من یه نفسه راحت کشیدم از دسته این پسر از بس حرف زد!! اومدیم پایین من به آتی گفتم من جلو جلو میرم شماها با هم بیاین! میخواستم بپیچمشون از بس حرف میزد که آخر سرم نشد چون علی و آتی داشت دعواشون میشد سره مزاحم تلفنای علی که از تابستون دست بردار نیستن منم مجبور شدم برم پیششونُ نذارم دعواشون شه چون اینا دعواشون شه بدبختیش واسه منه!! سره دعواهای اینا مامانم میگفت برو واسه خودت یه دفتره حله مشکلات خانواده و زوج های جوان بزن!! خلاصه واسه خودم یه پا مشاورم! شماام خواستین میتونین امتحان کنین مفته دیگه! خلاصه تا حدی اون مشکلم حل شد که رسیدیم پاتوق تقریبا نزدیک ۶ بود که جوجو قرار بود ۶:۰۵ اونجا باشه که فکر کنم سره ساعتش اومد!!! بعد از کلی چرت و پرت گفتن رفتیم تو پاتوق یه جا پیدا کردیم نشستیم. بعد من از دسته جوجو به خاطره یه مسئله خیلی ناراحت بودم ولی میدونستم دارم اشتباه میکنم و کاره اون نیس ولی چون توی خماری مونده بودم از دستش عصبانی بودم که باهم راجع بهش بحث کردیم و فهمیدم که سوء تفاهم شده و موضوع حل شد. بهد من از مدرسه از این آبنبات چوبیا که خیلی ترشن خریده بودم چون جفتمون خیلی دوس داریم! یکیش سیب ترش بود یکیش پرتقال که جوجو سیب ترششُ ورداشت بخوره داشتیم میخوردیم بهش گفتم هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم آبنباته دهنیه کسیُِ بخورم(آخه ما همیشه آبنباته دهنیه همُ میخوریم!! به مامانم که گفتم کلی فحشم داد گفت بدبخت نکن این کارارو جفتتون مریض میشین میره ها منم گفتم اگه قرار بود مریض شیم تو این ۲ سال میشدیم حالا مامانم خندش گرفته بود ولی.................................!) داشتم میگفتم; به جوجو گفتم هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم آبنباته دهنیه کسیُِ بخورم اونم گفت منم همینطور. گفتم آدامسه دهنیه کسیم تا حالا نخوردم گفت منم ولی دوستت(خواهر کوچیکش) آدامسه دهنیمُ خورده! گفتم ساقیم(یکی از خاله هام) آدامسه دهنیمُ وقتی بچه بودم میخورد. بعد گفتم ولی آدامسه دهنیه تورم نخوردما گفت خوب منم نخوردم بیا من آدامس دارم، بیا بخوریم!! بعد آدامسشُ در آورد نصف کردیم وقتی کاملا جوییده شد من درآوردم گفتم بده آدامستُ! جوجو: "  تفریحاته سالمُ داری؟؟  " من: ! إإإإ!! چه راحت خوردمش!! " بعدم خیلی ریلکس به خوردنه آبنباتمون پرداختیم!! دقیقا یادم نیست داشتیم راجع به چی حرف میزدیم! که در مورده لحجه ها و زبانهای مختلف ایرانی و خارجی بود! یهو دیدیم از پشتمون داره صدای خورد شدنه برگ میاد! اولش فکر کردیم علی ِ چون آتی اومده بود خدافظی کرده بود رفته بود گفتیم حتما علی برگشته من برگشتم ببینم کیه که دیدم یه سگه گنده که ارتفاعش تقریبا تا بالای زانوی من بود پشتمونه!! من کلا از حیوون میترسم ولی این واقعا وحشتناک بود!! دوییدم اومدم اینور که جوجومم دنبالم اومد، اومدیم رفتیم پشته پارک یهو جوجویی زد تو سرش گفت وااااااااای عینکم!! آخه عینکشُ گذاشته بود رو کیفش کیفشم رو سکو بود دیگه سگِ که اومد با عجله کیفشُ برداشت عینکش افتاده بود تو باقالیا!! اومدیم بریم پیداش کنیم دیدم علی تازه داره میاد رفتیم همونجا که نشسته بود ۳ تایی دنبالش گشتیم دیدم نیس! جوجوام هی میگفت إی خداااااااا، من فردا دیفرانسیل دارم بدون عینک تعطیلم و از این حرفا! بعد میخواست منُ اذیت کنه میگفت آره دیگه اگه پیدا نشه من اصلا دیگه امسال کنکور نمیدم(بعد نیشش مثه این: " " انقدر باز بود!!) منم میگفتم تو خیلی بیخود میکنی! بعد داشتیم میگشتم خودش برگشت گفت الان یکی مارو ببینه فکر میکنه داریم دنباله مواد میگردیم!! آخه گفتم که افتاده بود تو باقالیا! بینه شمشادا! یه ۲-۳ مین که گذشت یه سرباز با یه افسر اومدن!! سربازه گفت دارین چیکار میکنین!! علی: عینکه دوستم گمشده داریم دنبالش میگردیم! من: نه آقا داریم دنباله مواد میگردیم!! افسره گفت کجا افتاده؟ جوجوم برگشت گفت همینجا نشسته بودیم کیفمُ برداشتم که بریم یهو یادم افتاد عینکم نیس! جوجوام خیلی ریلکس گوشیه منُ گرفته بود فلششُ روشن کرد بود داشت دنبالش میگشت! دیگه سربازم کم مونده بود بیاد کمکمون کنه!! اونا که رفتن یهو علی با لحنه خاصه خودش برگشت گفت aaayyyyyyyyy babaaaaaaaaaaaaa!! بیا داداشه من این عینکت! عینکش دقیقا افتاده بود پشتمون ولی از اونجایی که ما هممون کوریم و فکر میکردیم تو باغچه افتاده اصلا توجهی به اونجا نداشتیم ولی خوب خیلی شانس اورده بود چون یه عالمه آدم از اونجا رد شده بودن و پا رو عینک نذاشته بودن! بعد اولش که اومدیم بریم دنباله عینک بگردیم من کولم و سویی شرتمُ گذاشتم رو صندلی بعد به جوجو گفتم برو اونا رو بیار کلی پول تو کیفمه اونم فقط کولمُ اورده بود!! عینکش که پیدا شد از پارک اومدیم بیرون  داشتیم میومدیم سمته خونه ی ما یهو من گفتم سویی شرتم کوووو؟؟؟ جوجو: نیستش؟ من: نه!! جوجو: یعنی شدیم خوده PaT & MaT!! من: آرررههه!! بدو بریم ورش داریم! دیگه جوجو دویید بره بیارتش! حالا کم مونده بود وسطه خیابون به اون شلوغی بشینیم بخندیم از دسته کارای خودمون!!!  جوجو رفت تو پاتوق منم رفتم دنبالش یهو دیدم نیس! اومدم بیرونه پارک دیدم بازم نیس! یه ذره صبر کردم دیدم داره از اونور میاد دستشم گرفته بالا سویی شرتمم تو دستشه!! حالا اومده داره هِر هِر میخنده!!  میگم چته؟؟ میگه تو پارک داشتم دنبالت میگشتم یه پسره برگشت گفت دوستت از اونور رفت! میگه بهش گفتم از کجا میدونی اون دوسته من بوده؟ پسرم برگشته گفته آخه اونم داشت مثه تو آبنبات میخورد!! گفتم خوبه این پسره بره پلیس جنایی شه!! دیگه اومدیم بیایم سمته خونه جوجو گفت مطمئنی جیزی جا نذاشتیم؟ گفتم چرااا!! گفت إإإإی خدااا!!! دیگه چی؟؟ گفتم: "....................." (توضیح: این یه تیکه خصوصی بود)

دیگه تو راهه برگشتم کلی بحث راجع به دینه اسلام کردیم و به این نتیجه رسیدیم نصفه این دین به درده عرب ها میخوره!! بگذریم.

اینم از ۲شنبه ی هفته ی پیشه ما

جمعم قرار بود بریم بیرون ولی من چون خالم(همون ساقی) اومده ایران برنامم دسته خودم نیس،نشد برم! این دفعم رتبه ی جوجوم شد نزدیکه ۶۰۰! مثنکه با اون گرد و خاکی که کردم اوضاع داره درست میشه!

بعدا میام ۲شنبه ی این هفته و بقیه ی روزارو که قراره همُ ببینیم تعریف میکنم!

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط GoLDuNak |

من تنهاترين فرياد در اوج صدايم...من عاشقانه ترين نگاه درکشتي وجود توام....

من مي خوام زنده بمانم تا با تو باشم.....تا با تو بخوانم چرا که بي تو ميميرم...

تمام شعرهاي من فرياد قلب من است و تمام آنها از آن توست...

من زردترين پاييزم در فصل نگاهت پس مرا درياب و با برق چشمانت غروبش را همراه باش.....

کسي چه ميداند فردا چه خواهد شد؟شايد تقدير، دستان پر صلابتش را بسويم دراز کند شايد هم نه.......

ولي تا آن روز به اميد رسيدن به نگاهت در انتظار مي نشينم....

 

سلام چطورین یا نه؟؟

من الان هنگیدم خووو!! رفتم تقویممُ  اوردم دیدم از ۱۰ مهرُ  اینجا تعریف نکردم هم زیاده بخوام بقیشُ بگم هم هیچی یادم نیس!! چی کار کنمممم الان؟؟!! یعنی ۷ تا دیدار.

از دیروز شروع میکنم به گفتن شاید بقیش یادم بیاد!

خوب جمعه (۸ آبان). دیروز چی؟؟ آها دیروز اول قرار بود با آتی بریم سینما که کنسل شد و قرار شد من باهاش برم قلم چی تا جوابه آزمونشُ بگیره از اونورم با جوجو و علی بریم بیرون. خلاصه بماند که چقدر تو حوضه ی آتی علاف شدیم بعدم به زور ۶ ولمون کردن ماام ۶:۱۵  با اونا قرار داشتیم. البته علی قرار بود ماشین بیاره که چون هنوز کمپانی ماشینشُ تحویل نداده باباشم تهران نبود در نتیجه ماشین نیورد جوجوام قلم چی بود و رفته بود کارنامشُ بگیره تا ۶:۱۵ باید پاتوق. خلاصه من و آتی ۶:۱۰ بود رسیدیم پاتوق که دیدیم علی ِ  بیچاره وایساده! گفت از یک ربع به ۶ اینجاام!! خلاصه وایسادیم طبقه معمول یه ذره چرت و پرت گفتیم که یهو ساعتُ نگاه کردم دیدم ۶:۲۲! گفتم این چرا نیوووووومد؟؟ علی گفت آبجی بیخیال مگه نمیشناسیش!! همیشه باید تاخیر داشته باشه یه ۵ مین دیگه!! امروزم از اون دیر کردنای اساسیشه!!حالا من عصبانییییی اینم هی شِر میگفت! گفتم ببین علی این خودش نمیذاره من اخلاقم خوب باشه ها بعد تو میای میگی...... خلاصه یه ذره گذشت رفتم طرفه خیابون دیدم آقا دارن تشیرف میارن!! من =   علی گفت شماها یه لحظه اینجا وایساین من الان میام و دویید رفت پیشه جوجو. نمیدونمم چی شده بود که علی خیلی با آتی سرسنگین بود!!!!! زیاد محلش نمیذاشت!!!!! آتی اومده به من میگه این چشه رونی؟؟ چرا عصبانیه انقد!! گفتم حتما باز عصبانیش کردی هیچیم که بهت هیچ وقت نمیگه! ازش بپرس چشه خوب!  که همین موقع بود جوجو و علی اومدن ماام دیگه حرفمونُ قطع کردیم!! حالا قیافه ی من شاکی جوجوام اینجوری بود دقیقا =  من: " یه ذره زودتر میومدین آقای ***** ( * = فامیلی جوجو)  " جوجو: به خدا ترافیک بود، حوضمونم عوض کردن دیگه بدتر. رانندهم که ترکونده بود انقد آروم میومد!! "  من: " در هر حال!  "  جوجو: " خوب از این به بعد میگم ۶:۱۵ بیا، ۶:۲۵ بیا "  من: " بیخوووود میگی ۶:۱۵ همون ۶:۱۵ میای" جوجو" بیا بزن خووو" منم محکم با مشت زدم تو قلبش!!!!!! اصلا حواسم نبود!! یهو قلبشُ  گرفت نشست رو صندلی!! همونجا دلم میخواست بمیرم اون لحظه رو نبینم!! آخه قلبه جوجوم مریضه!(اینُ  گفتم واسه اونایی که نمیدونن!!) چند وقتم هست که دوباره داغون شده!! الهی بمیرم جیکشم در نمیومد فقط گرفته بودش میمالیدش علی و آتیم اونور بودن من نمیدونستم چه غلطی بکنم!! نشستم بغلشم گفتم ببخشید اصلا حواسم نبود!! نفسش بالا نمیومد!! دستشُ از رو قلبش برداشتم خودم واسش مالیدم که دستشُ گذاشت رو دستم زُل زد تو چشام گفت توروخدا باهام اینجوری نکن! من که گفتم ببخشید! میدونی که تقصیره من نبوده! خودت که دیدی ترافیک بود! حالا نفسش بالا نمیومد اینارم به زور داشت میگفت خلاصه یه ذره که گذشت حالش بهتر شد پاشیدیم بیایم طرفه خونه. تو راهم علی و آتیُ دیدیم، جوجو گفت صداشون نکن بذار برن میخوام تنها باشیم! من: " چشمممم" همینجوری داشتیم میرفتم گفتم راستی انگشته پام شکسته!! جوجو: " هااااااااااااا؟؟!! کـــــــــــــــــی؟؟؟ چراااا؟؟" منم واسش توضیح دادم چرا و گفت الان تو گچه؟؟ گفتم نه آتل!! بیچاره گرخیده بود! میگفت چقدر راحت راه میری!! بعد بهش گفتم راستی رتبت چند شد؟؟ گفت ۸۵۸!! من باز عصبانی شدم!! گفتم هر دفعه جای اینکه کمتر شه بیشتر میشه دیگه؟ دفعه ی پیش ۶۰۰ این دفعه ۸۰۰!! چرا درس نمیخونییی؟؟ گفت به جونه خودت همش سره کلاسم!! خودت که میدونی! دیگه ۹ شب که میام خونه جونی واسه درس خوندن نمیمونه!! این هفته فقط ۱۰ دقیقه درس خوندم!! ایشالا واسه ساله دیگه!! منم وایسادم سره جام فقط نگاش کردم!! گفت چیـــه؟؟(لبخند رو لبش خشک شد بیچاره قیافمُ دید!!) گفتم هیچی. عصاب نمیذاره واسه آدم بعضی اوقات. گفتم من نمیدونم. دیگم حرف نزدم. داشتیم از یه کوچه رد میشدیم که دوباره قلبش درد گرفت وایساد!! یهو برگشتم دیدم علی و آتی پشتمونن!! گفتم شماها برین ما میایم، **** ( * = اسمه جوجو) قلبش درد گرفته. علی دسته آتیُ گرفت کشید بردش. اونا که رفتن من سرم همینجوری پایین بود داشتم با حلقم بازی میکردم خیلیم ناراحت بودم! کلا وقتی ناراحتم اصلا دهنم باز نمیشه! یعنی نمیتونم حرف بزنم. بعد اصلا حواسم نبود دیدم جوجو چونمُ گرفت سرمُ  گرفت بالا!! گفت با تواما!! حواست کجاس!؟؟؟! گفتم  جدا؟؟ نشندیم! چیه؟؟ گفت میگم چته؟؟ چرا هم عصبانیی هم ناراحت؟؟ گفتم من؟؟ نه!! دارم فکر میکنم! گفت به چی؟ گفتم هیچی!  خلاصه کلی گیر داد منم آخرسر گفتم واسه اینکه میگی ایشلا وواسه ساله دیگه میخونم. چرا اذیت میکنی آخه؟؟ گفت چون رتبم بالای ۵۰۰ شه دیگه نیمتونم دانشگاه تهران بخونم حتما پاشم برم خواجه نصیر؟؟ آره؟؟ بشم باعثه ننگه خانواده؟؟ اون یکی(داداشش) که شهید بهشتی خونده! قدیمیم که تهران. دوستتم(خواهر کوچیکش) که علم و صنعت. بعد من پاشم برم خواجه نصیر؟؟ گفتم نه که علم و صنعت خیلی شاخه!! گفت من علم و صنعتم قبول شم نمیرم!! گفتم بیخود!! مگه چشه؟!! گفت تو بگو چش نیس!!  منم دیگه هیچی نگفتم. یه ذره گذشت گفت یعنی من امسال قبول شم حله دیگه؟؟ گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی توام تهران قبولی دیگه؟ گفتم تو قبول شو منم یه کاری میکنم قبول شم. گفت ok حله! میخونم دیگه!

دیگه اومدیم رسیدیم به آتی اینا. منم دندونه عقلم داشت در میومد اصلا نمیتونستم حرف بزنم از درد! گوشیمُ دادن به آتی گفتم اگه مامیم زنگید جواب بده بگو نمیتونه حرف بزنه داریم میام خونه که مامیم زنگ نزد! دیگه نزدیکای خونه بودیم من دشتم رو گوشمُ لپم بود همش!۱ جوجو گفت داری به مامیت میزنگی؟ گفتم هاااا؟؟ گوشم درد میکگنه دستم روشه دیوونه!! یهو زد زیره خنده گفت آخه دیدم ۱۰ دقیقس دستت رو گوشته گفتم چرا پس گوشیُ جواب نمیدن!!  گفتم واقعا حالت خوب نیس!

دیگه رسیدیم نزدیکای خونه و از هم خداحافظی کردیم.

۲شنبه ام (۴ام) که من کلی بیرون کار داشتم و طبقه معموله بقیه ی ۲ شنبه ها ما قرار داشتیم. جوجوام که از مدرسه قرار بود بیاد. من نزدیکای ۶ رسیدم پاتوق داشتم با دوستم حرف میزدم و سره یه قضیه نزدیک وسطه خیابون غش کنم از خنده!!  دیگه جوجو اومد دید نیشه من اونقدر بازه مونده بود چی شده که واسش تعریف که کردم ترکید از خنده اونم!! کم مونده بود جفتمون وسطه خیابون بشینیم بخندیم!! (MaRi.........)

رفتیم تو پاتوق که بشینیم دیدیم کلا جا نیستش!! جوجو گفت اگه حال داری پیاده بریم سمته خونتون منم گفتم ok! دیگه رفتیم سمته یه پارکی که من بچه بودم بهش میگفتم پارکه آقا مصطفی!! دلیلشم این بود که یه میوه فروشی رو به روی پارک بود که همیشه مامانم اینا از اونجا خرید میکردن و منم پاتوقم اون پارکه بود!! بعد رفتیم رو یه سکوی پارک نشستیم تو یه کوچه بود. بعد یه خانمه داشت از اونجا رد میشد به جوجو گفتم اگه شعورش رسید و رفت از اونور بره که هیچی اگه نه واسش پشت پا میگیریم!! جوجو: بیخیال بابا! گناه داره! من: نچ!! دیگه داشتم آماده میشدم که واسش پشت پا بگیرم جوجو گفت رونی جونه من بیخیال! منم که دیگه قسمه جونه جوجو بیاد بگن بمیر میمیرم دیگه این که سهل بود خلاصه بیخیال شدیم!! بعد جوجو گفت اگه وقت داری و دیرت نمیشه بریم تو پارک بشینیم که دیدم تازه ۲۰ دقیقه به ۷ه! گفتم پاشُ بریم. جاتون خالی رفتیم دوره حوضه پارک نشستیم و کلی یخ زدیم!! بعد داشتیم حرف میزدیم دیدم یکی بهم زنگ زد! برداشتم دیدم یه دخترس میگه آقا **** ؟؟ (* = اون یکی اسمه جوجو!!) بعد شانسه من قطع شد!! قیافه ی من دقیقا اینجوری بود = . جوجو: زود بگو چــــــــــــی شدددددددددددددددد؟؟؟؟؟؟! منم بهش گفتم! گفت هاااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟!!! این دفعه زنگ زد بگو آره هست، بده من یه ذره سره کارش بذارم!! گفتم باشه. که دوباره زنگید دیدم علی!! گفتم بمیری علی!! علی: چراااااا؟؟ آخه الان با همین خط یه دختره زنگید!! علی: چــــــــــــــــــــــــیییییییی؟؟؟ این خطه خواهرمه الانم باهاش من زنگ زدم!! من: نه بابا دختر بود! حتما خواهرت بوده!! گفت برو بابا! کجایین من بیام پیشتون با داداشم(به جوجو میگه داداش) کار دارم. بهش گفتم و ۵ مین بعد اونجا بود!!! خلاصه اومد به جوجو گفت پاشُ بیا اینور کارت دارم. جوجو: نمیخواد  همینجا بگو، من و ***** ( * = اسمه خودم) نداریم که! علی: نه بیا تو!! بعدم دسته جوجو رو کشید که بلندش کنه! جوجو یهو گفت اُاُاُاُاُ!! مگه داری گوسفند میکشی؟؟ نکش بلند میشم خودم!! دیگه یه ۲ مین رفتن اونور حرف زدن علی اومد خدافظی کرد و رفت! جوجو گفت بابا این دیوونس!! من: تازه فهمیدی؟؟ دیگه جوجو از دسته معلم فیزیکشون خیلی شاکی بود، میگه هیچی بارش نیس ادعاشم میشه! تعریف کرد که قانونه اوله نیوتونُ اشتباه گفته این م ازش ایراد گرفته معلمم قاطی کرده رفته به مَمَد گَجِت(مدیرشون) گفته. اونم صبحه اوله صبح زنگیده به مامان مریک چوقولی!! جوجو میگه زنگ که زد مامانم خواب بود! برداشته با یه صدای شاکی و خوابالویی داد زد بلـــــــــــــهههه که مدرسه لرزید!! میگه تا گفت بله ترکیدم از خنده!!  گجت برگشته به مامان گفته این سره کلاس درس گوش نمیده میخواد کلاسُ به هم بریزه!!! جوجوام گوشیُ از گجت قاپیده گفته مامان شما به حرفه اینا گوش نکن من خودم میام خونه واست تعریف میکنم مامانشم گفته باشه و گوشیُ قطع کرده!! بعد اینارو که تعرف کرد با عصبانیت بود من هی میحندیدم اونم هی میگفت مررررررررررض دیگه کم کم داشتیم یخ میزدیم پاشدیم بیایم سمته خونه جوجو گفت چیزی میخوری گفتم نه تو بخور گفت گفتم اگه چیزی میخوری با هم بخوریم منم دلم سوخت واسش گفتم باشه میخورم. رفتیم تو مغازه گفت چی میخوری گفتم هر چی غیر از ایستک! گفت تلخ باشه؟؟(آخه میدونه من از نوشیدنیه تلخ متنفرم برعکسه خودش!!) گفتم نه توروخدا!! جوجو: ! دیگه ۲تا رانی خرید. داشتیم میخوردیم گفتم هههه! چه شیرین شده رانیا جدیدا!! جوجو:  مزه سیب زمینیای خونه علی اینارو میده!! من:  چه ربطی داره آخه؟؟!! جوجو: خلاصه دیگه رفتیم رو فازه بحثه جدی و رسیدیم نزدیکه خونمون بای بای کردیم با هم!

• الان بیرونم اومدم کافی نت نصفشُ آپیدم! تا یه ربع دیگه جوجو رو میبینم که بعدا میام تعریف میکنم.( ۱۱ آبان، ساعت: ۱۷:۴۵)

ღ: من بیرون رفتنامون تو این تاریخ ها رو تعریف نکردم: ۱۰-۱۳-۲۰-۲۴-۲۷  مهر!

ღღ: به احتماله زیاد من و جوجو از ایران میریم. زمانش معلوم نیس ولی حتمیه!! چند وقت پیشا داشتیم ۲ ساعت و نیم راجع بهش بحث میکردیم!! دع کنین واسمون

ღღღ: پاتوقمونم تو فیلمه دلنوازان نشون داد واسه این میگم معروف شد!!

واسه شوشوم:

"  تـــــــــــــــــــــــــــو میتونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی  "

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط GoLDuNak |

هر شب از درد سپيد دل خود مي گريم

لحظه اي با من باش

شاخه ام را بتكان ، تا محبت ريزد

تا بگويم كه تو را

از لب فاصله ها مي گيرم

چون تو روياي غزل هاي مني

بي تو در واژه ي غم مي ميرم.

پس بيا در بر من.

جنس اين فاصله ها دريا نيست.

و خودت مي داني

تن من در تن تو زندانيست

توضیح: این شعرُ  پارسال تابستون یه شب که داشتم با جوجو میچتیدم واسم فرستاد... یعنی کَله شعر عشقولی انداخته بودیم به قوله خودش شبِ شعر با عمو رونی!! و خاله ****  ( * = مُخفَفه اِسمه خودش...)

ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ

خوب بریم سراغه خاطراته خودمون  

ولی قبلش ار خواهر جوجو بگم چون خیلیا ازش پرسیده بودن.

تقریبا ۲ هفته پیش داشته با دوستاش میرفته دانشگاهشون(علم و صنعت). مثنکه تو اتوبان صدر بودن توی پیچ بوده نمیدونم چی میشه میره تو گارد ریل!! کمربندم نبسته بوده!!   خلاصه از طرفه راننده میره تو گاردریلُ........... ۳تا دیگه از دوستاشم که باهاش بودن هیچیشون نمیشه!!!! اینم کلا از ناحیه ی سر داغون شده! انقد که جوجو میگفت روزه اول فقط لپاش معلوم بود! میگفت رفتم بیمارستان نشناختمش!! فکر کردم اتاقُ  اشتب رفتم!اگه از اون قده درازش(قدش ۱۹۶!!) فهمیدم خودشه!  چنتام عمل کرده! دماغ و فک و...... فکر کنم همینا بود. روزه اول که بیهوش بوده. الانه ۱-۲ هفتس اومده خونه خداروشکر. به جوجو گفتم شماها کلا خانوادگی تو رانندگی نابغه'این به غیر از بابات.  رانندگیه خودشُ ندیدین!!  (تو ماشینی این شکلیی>> !!  ) کله شقه دیگه!! اسطورشون داداششه!!  از تهران تا اهوازُ  ۸:۳۰ ساعته میره!! البته قبلا گفته بودم اینُ!

خوب دیگه همینا بریم سراغه خودمون

خدارو شکر شهریور ماهه پر باری بود و حداقل هفته ای ۱ بار آقای جوجو رو دیدم  خوب مثنکه تا   ۶ ام تعریف کرده بودم. از همون  ۶ ام میدونستم هفته ی بعدش جمعه یعنی ۱۳امم میتونیم بریم بیرون. به مامیمم نمیدونستم بگم میخوام برم پیششش یا نه ولی بالاخره گفتم!  مامیمم چیزی نگفت  با آتی قرار شد بریم که اونم بره پیشه علی البته اینام دعواشون شده بود چهارشنبش که با بچه ها رفته بودیم چیتگر!! آتیم قاطی کرده بود میگفت علی بچس من نمیخوامشُ از این حرفا علی ام این وسط داشت از دست میرفت!! نمیدونم چه جوری انقد دوسش داره!! الان نزدیکه ۲ ماهه دوستن. بعد خلاصه من و آتی تقریبا ۵:۴۰ پاتوق بودیم که ۶ قرار داشتیم. دیدم خیلی زوده رفتیم شهر کتاب یه چرخی زدیم اومدیم بیرون دیدم جوجو یه ذره جلوتر وایساده  تریپ کاملا مهندسی!!  آخه عینکش(طبی) رو چشش بود.  رسیدیم بهش آتی گفت سلام مهنـــــــــــدسسس!!! جوجو : "  خوبی آتی؟ مهندسسس؟؟!!!!!!!!!  حالا ساله دیگه این موقع ها بگی مهندس یه چیزی ولی الان.....!! "

دیگه من و جوجو رفتیم تو پارک که یه جا پیدا کنیم بشینیم آتیم منتظر علی موند تا از تمرین بیاد. قبلشم که اینا(آتی و علی) دعواشون شده بود که حلش کردیم با بدبختی!! من و جوجو اونجا شده بودیم مشاوره خانواده حالا از اون طرفم آق شهریار از دسته باباش عصبانی بود باید اونم مشاوره میکردم!!! شیر تو شیری بود اون وسط خلاصه!! کلا اتفاقه خاصی نیوفتاد تا اونجایی که یادمه!! نزدیکای ۸ شایدم یه ذره اونورتر خونه بودیم!!

دوشنبشم(۱۶ام) من رفتم کتابخونه نزدیکای ۲ بود اومدم بیرون چون ۲:۱۵ با آق جوجوم قرار داشتم اونم بعد از مدرسه قرار بود بیاد! از انوره خیابون که داشت میمود با اینکه فاصله خیلی بود دیدمش! بعد دیم فکش داره میجنبه! داشت آدامس میخور!! خندم گرفت!! خیلی ریلکسه!! هیچی مهم نیس واسش!! دیگه اومد بهش میگم این چیه؟؟!! خودش از پایین به بالا نگاه کرده میگه چی؟؟  گفتم همونی که تو دهنته!! گفت آدامـــــــــسسس!!!رفتم طرفای پاتوق که تقریبا ۲:۱۷ بود اومد!! اومدیم بریم بشینیم گفت بریم یه چیزی بخریم بخوریم؟(حالا خوبه ماه رومضونه) گفتم بریم. رفت ۲تا ایستک سیب خرید. اومده میگم این چیــــــــهههه؟؟ مثنکه ماه رمضانه ها!! میگه eeeee!!! ببخشید به خدا یادم نبود!! خلاصه قایمش کردیم یه جوری تا رفتیم تو پاتوق نشستیم و با وجود بعضی فضولها بالاخره خوردیمش. من اون روز حالم خیلی بد بود!! جوجوام گیر داده  بود چته که بالاخره بهش گفتم چمه. یه ذرش به خاطر پسره همسایمون بود که خودکشی کرده بود و خودشُ  از پشته بوم انداخته بود پایین!! خیلی جوون بود!! فکر کنم خیلی داشت ۲۳ سالش بود. بیشتر از همه این جمله که دست خطه خودش بودُ  گذاشته بودنش رو جملم حالمُ  بد کرده بود  این بود:

" بچه ها من رفتم. حلالم کنید..."

                                                             ' مالک '

بچه ها واسش یه فاتحه بخونین لطفا

دیگه جوجو یه ذره آرومم کرد. بعدشم داشتیم راجع به احیا بحث میکردیم نمیذاشت من واسش توضیح بدم مراسمه این جایی که ما میریم چه جوریه هی میپرید وسطه حرفم منم یهو عصبانی شدم با نیشه باز گفتم بپری وسطه حرفم میگرم میزنمتاااااااا بعد داشتم توضیح میدادم واسش بچمم مثه پسرای خوب نشسته بود داشت گوش میکرد وسطش عینه این بچه تخسا قیافشُ  مظلوم کرد انگشته اشارشُ گرفت بالا گفت خانم اجازه؟؟!!!  دیگه ترکیدیم از خنده با این کارش. منم قیافشُ که دیدم love  خونم زد بالا محکم بوسش کردم!! یادم نیس سوالش چی بود، پرسید و منم واسش توضیح دادم.  بعدشم نشستیم بقیه ی حرفامونُ  زدیم. تقریبا ۴ بود که پاشدیم بریم سمته خونه ی جوجو اینا منم از اون طرف بیام خونه. کلی راهمونُ  دور کردیم که هم بیشتر با هم باشیم هم از خیابون اصلی نریم که آخر سر هم زود رسیدیم هم دوسته مامیه جوجو دیدتمون!!  بعدشم یه پارکیُ  پیدا کردیم پایینه خونه ی جوجو اینا!! البته پارک که نیس یه نیمچه باغه!!  خیلی باحاله!!  رفتیم اونجا یه ذره وایسادیم حرفیدیم و به زور من این بشرُ  فرستادم خونه. نمیرفت که! ولی دیرش شده بود به زور رفت

جمعش (۲۰ام)بازم رفتیم پاتوق!  اصلا یادم نیس چی شد فقط یادمه ۱۷ام رفته بودیم با آتی بیرون من یه قورباغه ی کوچولو واسه جوجو خریدم  چون عشقه عروسکه این حیوونهبعد جدیدا اسمشُ  آتی  گذاشته "عبدل اکبر" !! اینم عکسشه تو کیفه آتی!

 میرفتیم بیرون اینُ اینجوری از کیفش میذاشت بیرون!! میگفت بچم باید هوا بخوره!! اون روزم (۲۰ام)  بردمش که بدمش به جوجو. بهش که دادم کلی ذوق کرد!!!! بعدشم چون با خودش کیف نیورده بود گفت پیشت باشه بعدا ازت میگیرم. حالا بماند چقد دعوا کردیم سره اینکه من چرا بهش کادو میدم میدتش خودم نگهش دارمُ از اینجا شروع شد و به جاهای خیلی بدی رسید دعوا! اونم یه ذره حالش بد شد منم دیگه کوتاه اومدم!! بعدشم عشقولی شدیم و کلی حرفیدیم بعد جوجو گفت این سوژه هامون کوشن پس؟؟!!(منظورش علی و آتی بود) زنگیدیم اونام اومدن کلی چرت و پرت گفتیم خندیدم بعدشم من و آتی اومدیم خونه علی ام با جوجو رفتن خونه جوجوم.

دیگه دیگه هفته ی بعدشم نشد بریم بیرون چون ما جمعه(۲۷ ام) رفتیم مسافرت.(گرگان-بندر گز-بندر ترکمن-گنبد کابوس-ساری-خانه دریا....) جای همه خالی خیلی خوش گذشت. یکی از بهترین مسافرتایی بود که رفتم یه چنتا عکس از مسافرتمون میذارم فقط واسش پسورد گذاشتم که میام میدمش بهتون هر کسیم(تو دوستام) که وب نداره  بگه بعدا بهش پَسَمُ  میدم

من دیگه جوجومُ ندیدم تا ۱۰ مهر یعنی جمعه ی هفته ی پیش!! کلا جفتمون به **  رفتیم کاملا!! خیلی سخت بود!! البته کم و بیش از هم خبر داشتیم ولی نه زیاد و اینکه زیاد نمیتونیم با هم بحرفیم(حتی بعضی اوقات میشه ۳-۴ روز از هم خبر نداریم) خیلی سخته. حالا خداروشکر تا ۱۰ آبان میتونیم هفته ای ۱ بار(دوشنبه ها) همُ ببینیم و ۱ هفته یه بارم جمعه ها اونم نه همیشه ولی. اوضاع کم کم داره بهتر میشه اگه خدا بخواد و دیگه اتفاقی واسشون نیفته.  آخه ما شمال بودیم خواهر بزرگه ی جوجو(همونی که تیر ماه عروسیش بود) حالش خفن بد شده بوده کارش به بیمارستان کشیده بوده. اول گفته بودن مشکل از قلبشه بعد گفته عفونت روده داره!! آخر سرم رسید به آپاندیسُ عمل کرد!!  واسه مامیم تعرف کرده بودم کف کرده بود!! میگه تو این مملکته خ.ر.ا.ب شده یه آپاندیسُ  نمیتونن تشخیص بدن بعد میخوان............

بیخیال بعد میام جمعه و دوشنبه رو میتعریفم الانم کلی درس دارم هیچی نخوندم!!

راستـــــــــــــــــیییییییی!!!!!  

"روشا ۷ مهر  اومد ایران"

من ۵ شنبه ی هفته ی پیش دیدمش!!  الهی من فداش شم!!  غیر قابله توصیفه این بچه!!  یعنی باید ببینینش! نمیدونین چقدر جیگر و خوردنیه و نازه!!  یه عالمه فیلم ازش گرفتم که با بدبختی میشه گذاشت اینجا! ایشالا بعدا میذارم. فعلا یه چنتا عکس میذارم تا به فیلماش برسه.  فردام میاد خونمون  هر کس میخواد بیاد ببینتش اینم عکسا.

تقریبا ۱ هفته پیش بود داشتم درس میخوندم ساعته ۱۰ شب بود  دیدم گوشیم داره زنگ میخوره!!  برداشتم. یه آقا بود.  گفت خانم *****؟؟ (* = فامیلیم)  من: " بله بفرمایید"  آقاهه: " از فدارسیون بسکتبال مزاحمتون میشم"  من با خودم: " باز چه گ.ه.ی  خوردم من؟؟!!"  بهشون گفتم خواهش میکنم، بفرمایید.  گفت واسه اردویس تیم ملی جوانان انتخاب شدین تا فردا بیاین فدراسیون مدارکتونُ تحویل بدین باید تیمُ  ببندیم!! من: "  کــــــــــــییییییی؟؟؟؟ مممممـــــــــــــــن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟" به تته پته افتاده بودم. گوشیمُ دادم بابام باهاش بحرفه!! فکر کردم سره کاریه! دیدم نه خیر!! داره با بابامم حرف میزنه!!  خلاصه سرتونُ درد نیارم خانواده ی محترم نمیذارن برم به خاطره درسم!!! جوجو گفت من میزنگم مامیتُ راضی میکنم گفتم بیخی بابا! خوشحالیا عشقم!! خلاصه من الان دارم دق میکنم سره این موضوع

ღღ خیلی خیلی خیلی کم میام نت. شاید ۴ روز یه بار!!! منی که روزی ۶-۷ بار تا شب میمودم نت ببینین چجقد درس دارم که..........  امروز ۳:۳۰  اومدم خونه بعدشم نشستم پای کام  که این پستُ تمومش کنم چون از ۲۶ شهریور ثبته موقته!!!!

ღღღ مدرسمُ که عوض کردم کسی زیاد نمیدونه من با جوجو دوستم. غیر از ۱-۲ نفر که یکیشون هم تیمیمه یکی دیگشونم هم سرویسیمه و از رو حلقم فهمید!! یه روز بهم گفت مگه ازدواج کردی این حلقهه همیشه دستته؟؟ گفتم آره!! حالا باور کرده بود!! بعدم بهش گفتم نامزدیم!! گفت چند وقته؟؟ گفتم ۲ ساله دوستیم!!  آقا این بدبخت آُس شده بودا!! گفت فامیلین؟ گفت نه بابا!!! دوست بودیم!!! بعدشم تصمیم گرفت دیگه ادامه نده!!

ღღღღ ادامه ی مطلب فراموش نشه.

عشقــــــــــــــــــــــــــــــم دیوونتم

ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط GoLDuNak |

سلــــــــــام چطول مطولایین؟؟  خوش وَ گذره؟؟  زیاد جدی نگیرین منم خودم دارم کم کم به این نتیجه میذارم که حالم خوب نیس مثنکه!! 

بکسه محترم با اینکه شاید یه ذره طولانی شه اما اگه حوصله  داشتین بخونین، میخندین شاد میشین 

خوب; همه چی از اینجا شروع شد که داداشیــــم بهم گفت ما مثلا از قبله تابستون قرار بود بریم با هم بسکت بازی کنیما همه جا رفتیم إلا همین یه جا! منم گفتم خوب میریم، وقت هست حالا. فکر کنم ۱شنبه این حرفُ بهم زد. ۳شنبه من سره کلاس بودم یهو زد به سرم پاشیم فرداش یعنی ۴شنبه(۴ ام) بریم streetball!! به شهریار sms دادم گفتم دادا فردا بریم street؟؟ داداشیَم که منتظر بود انگار گفت: کی؟؟ کجا؟؟ من =   گفتم بریم میعاد، زمینش خوبه. دیگه خلاصه بعد از کلی بحث جور شد. منم به علی و آتی گفتم، اونام که پایه گفتن میایم.  بعدش بعد از ظهرش اومدم نت دیدم به به!! آقا میثــــم on تشریف دارن(* توضیح: میثم هم، هم تیمی جوجوه ، هم داداشه دوستم) گفتم :خوب با این بچتیم یه ذره بخندیم،چون خیلی دلقکه!! دیگه بحثمون که تموم شد گفتم میثم فردا میای بریم street؟ گفت کدوم حلقه؟(یعنی کدوم زمین بسکت؟) (دوستان ببخشید اگه یه ذره تخصصی میحرفم!)  گفتم میعاد. حالا بیا ۲ ساعت واسه این توضیح بده که کجا رو میگم.  آخر سرم نفهمید!! بعدشم خودش خسته شد گفت بیا شمارمُ بگیر بهم بگو. منم با ۱۰۰۰ تا بدبختی آخر سر به این فهموندم کجا باید بیاد. قبلشم بهش گفتم اگه الکیه و نمیخوای بیای ۳ ساعت توضیح ندم که گفت نه الکیه الکیم نیس. بگو تو حالا. بعد از اینکه بهش توضیح دادم گفتم میای حالا؟؟ گفت نه!.  من =   خوب مگه مَرَض داری پسر جون؟؟  گفت کنترل کن خودتُ بابا. خبرشُ  بهت میدم.  گفتم ok تا فردا صبحه زودم خواستی بیای خبرشُ بهم بدی ردیفه. ماها ساعته ۱۰:۱۵ سره ابوذر قرار داریم. تقریبا ساعت ۷ بود خواهرش بهم  s  داد اومدی خونه بهم بزنگ قراره فردا رو ok کنیم. که ۲ مین بعدشم میثم s داد!! شیر تو شیری بودا!! هنگیده بودم جوابه کیُ  بدم!! آخر سرم با میثم قرارُ  ok کردیم.

من ساعته ۹:۳۰ قرار بود برم دنباله آتی. از شبه قبلشم کلی بهش سفارش کردم که خواب نمونه و اینا که بچم کلی حرف گوش کرد مثلا! رفتم زنگشونُ زدم دیدم بــــلــــــــــــــه!! خانم خوابن!! شانس اورد چیزی دمه دستم نبود پرت کنم تو سرش!! منتظره آتی بودم که میثم ساعته ۹:۴۵ message داد کجایـــــــــــی؟؟ گفتم تازه اومدم دنباله دوستم شماها کجایین؟؟  گفت ما سره قراریم!! من =  گفتم ok زود خودمُ میرسونم! دیگه ماام تقریبا ۱۰:۰۵ پیشه اونا بودیم! دیگه علی و میثم(این دوتاام از قبل همُ میشناختن چون هم تیمیُ هم باشگاهین همشون با هم) که همُ دیدن پریدن همُ بقل کردن اینا ماام(من و آتی) رفتیم با محیــــا (خواهر میثم و دوسته خودم)  سلاملیک کردیم. داشتیم همینجوری میحرفیدیم نمیدونم چی شد من به میثم گفتم "من نمیدونم شماها همتون چه جوری با این هوشتون صبا بازی میکنن؟؟! "  میثم: "همینه که تیمه جوانانش منحل شد دیگه " ماها =

دیگه دیدم نه خیر ۱۰:۱۵ شدُ  آقا شهریار تشریف نیاوردن!! منم شبه قبلش کلی باهاش جرّ و بحث کردم که ۱۰:۳۰ بریم که آقا پاشُ کرد که تو یه کفش که آخرش دیگه ۱۰:۱۵!! دیرم کنی میرم!! گفتم حتی ۲ مین؟؟ گفت حتی ۳۰ ثانیه!! نبینمت میرم!! من: "  پس من از ۸:۳۰ اونجام!"  داشتم میگفتم ۱۰:۱۵ شد دیدم نیومد. زنگیدم دیدم بر نمیداره!! ۵ مین بعدش زنگیدم دیدم خاموشه!!!!! زنگیدم به خطه ثابتش دیدم اون روشنه! برداشت. من: " ساعتُ ببین تو فقط برم الان؟؟ کجاااااااااییییی؟؟؟ "  داداشم: " من الان سره همون پارکه که قرار داشتیم یه ذره بالاترشم!! گلستان چهارمه اسمه خیابونش مثنکه!!" من: "از جات تکون نخور اومدم" دیگه رفتیم بالاخره پیداشون کردیم.  کلا ۸ نفر بودیم که هممون با هم آشنا شدیمُ رفتیم به سمته میعاد. تو راه علی و میثم داشتن با هم میحرفیدن. آتی و محیا هم با هم. من و شهریارم داشتیم کل کل میکردیم. سهراب و رضا(دوستای شهریار) نمیدونم سره چی داشتن با هم میحرفیدن!! من داشتم راجع به یه موضوعی میحرفیدم یهو گفتم محیا! حالا فکر کنین محیا و آتی جلوی میثم و علی داشتن راه میرفتن ماام پشتشون بودیم با کلی فاصله!! سر و صداام زیاد بود. خلاصه تا گفتم "محیــــــــا" محیا یهو اومد عقب گفت چیه صدام میکنی؟؟    من دقیقا همین شکلیا شدم! یه بار به محیا نگاه میکردم یه بار به آتی یه بار به شهریار =  گفتم ممممممممممممننننننن؟؟ نــــــــــــــــه!! توهم زدی!! شهریارم کَفٍش بریده بود خفَـــــــــــن!! دیگه تا بالا فقط داشتیم با داداشی راجع به خودمون میحرفیدیمُ بس!! (ترسیده بودیم مثلا!!)

اون روزم محیا، میثم،آتی ،علی،شهریار روزه بودن. منم چون معدم داغونه فعلا قدغنه(درست نوشتم آیا) روزه گرفتن واسم...

خلاصه رفتیم تو زمینُ بکس(پسرا + من) لباساشونُ عوض کردن با کلی دنگ و فنگ!(من موندم اینا بخوان داماد شن چیکار میکنن!)  بعدش یه ذره  شوت کردیم تا گرم شیم و بعد نَره(بیخی حوصله ندارم توضیح بدم چیه) زدیم ببینیم کی بازیُ  شروع کنه. من و علی و میثم با هم بودیم، شهریار و رضا و سهرابم با هم. به قوله شهریار تیمتون تیم ملیه دیگه!! هممون لیگ بازی میکنیم آخه!! شروع کردیم بازی کردن. اولای بازی خوب بود. بعدش فقط کتک میزدیم همُ!! منم با قده پسرا اصلا عادت ندارم بازی کنم. تقریبا پاسام تو دست بود. خلاصه یه دست بازی کردیم دیدم نه من دارم میمیرم تشنگی!   دیگه حیا مَیا رو گذاشتم کنار رفتم بطری رو کردم تو حلقم!  ()  همه یهو داد زدن أی بدبخته روزه خوار و از این حرفا! منم اصلا توجهی نداشتم!! بعد وسطه بازی اون ۳ تا(میثم و علی و شهریار) هی میودن آب میریختن رو سر کلشون که مثلا تشنه نشن!! سهراب و  رضاام  که روزه نبودن! دیگه خسته شدیم اومدیم نشستیم یه ذره حرف زدیم و اینا. میثمه بیچاره که داشت میترکید انقد تشنش بود! قیافشُ میدیدم میگرخیدم! علی و شهریارم که داشتن هی خودشونُ کنترل میکردن اما نمیشد!! دیگه آتی رفت واسمون بطریامونُ  آب کنه علی گفت تا این نیس من روزمُ بخورم!!(انگار حالا آتی خداس علیم میخواد اون نبینه!) خلاصه اون روزشُ شیکوند. شهریارم داشت خیلی به خودش فشار میورد هی سره من غُر میزد آبجــــــــــــــــــــــیییییییییییی تشنهمــــــــــــــــــه! من: " خوب بخور روزتُ دادا"  شهریار: " نُـــــــــــــــچ  " من: "خوب نخور! "  آتی که اومد رفتم بهش گفتم آتــــــــــــــــی    گفت هاااا؟؟ گفتم علی روزشُ خورد!! گفت:  "إإإإإإإ!! خوب به من چه؟؟ "  گفتم: "  آره خوب به تو چه!!راست میگی" علـــی: " اومدم دهنمُ بشورم دیدم راهه برگشت راحت تر از خالی کردنشه قورت دادم آبَ رو دیگه!!" میثم: " آها!! بلــــــــــه!! یعنی راهه جلو و عقبُ اشتباه کردی دیگه؟؟!! دیدی عقب نزدیکتره؟؟!! بچه شده مثه این زنا که میخوان رانندگی کنن! میزنن دنده ۴ پشته سرشونُ نگاه میکنن که دنده عقب برن!!"  ماهام ترکیدیم یهو از خنده!!   آها چند جا وسطه بازیُ تعرف نکردم! یه جا علی پاس داد به من، من پشته به حلقه شهریار پشته من داشت دفاعم میکرد. اومدم roll کنم که یا شوت کنم یا پاس بدم یهو به خودم اومدم دیدم دادا دستاشُ از پشت دورم حلقه کرده!(نکته واسه آدمای بی جنبه ی منحرف: اصلا بدنش به بدنم نمیخورد، اگرم میخورد اشکال نداشت چون مثله داداشه تنی میمونه واسم و مثله بقیه ی پسرا عوضی و بی جنبه نیس. )  من با جیغ : " شهریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــااااااار" خودشم خیلی خونسرد(!) ول نمیکرد!! منم یهو قاطی کردم با یه حرکته سریع هولش دادم عقب، ۱ متر پرت شد اونور!!  بکس همه داشتن میخندیدن میگفت اصلا فکر نکنی خطاسا! ادامه بده شما! منم عوضش تو بازی کلی تلافیشُ در اوردم هر چی میخورد زدمش! خدایی خیلی کتک خورش ملسه، خودشم میدونه!! (داداش میدونم الان اینارو بخونی هر چی فحش بلدی نثار روحم میکنی)

یه جا دیگه;  رضا پاس داد به شهریار که شهریار lay'up (سه گام) بره که نتونستُ  بکسه غیوره تیم ملیه ما(که شامله علی و میثم بود) دفاعش کردن.  رضا به شهریار:  "خیلـــــــــــی خری شهریــــــــــار"   من: " تازه فهمیدی؟؟  چقدر دیر واقعا!! حیف شد! "  رضا = (انگار انداختنش تو یه کامیون تی تاپ!! )  دیگه فکر کنم بیشتره حواشیه بازی زدناش بود که میثم خیلی از این موضوع عصبی شده بود حقم داشت چون واقعا رضا خیلی بد میزد که بینه بازیمون اومد به من گفت من به شهریار گفتم که به رضا بگه یه ذره بهتر بازی کنه.  یه سری عکسه خیلی خوشگلم محیا گرفت از بازیمون که باید یه ذره روش کار کنم که قیافه هامون معلوم نشه بعدا میذارم که ببینین

بعدش دیگه همه خسته شدیم اومدیم ولو شدیم رو زمین!! من حواسم نبود شهریار یهو نگام کرد گفت خوردم!! من: "  به به!! بلـــــــــــــــــــــه!! چه جالب واقعا!! خوب چرا خودتُ عذاب دادی از اول میخوردی!!" بعدش نشستن پشته سره بکسه تیم ملی(بسکتبال) حرفیدن!! یهو گیر دادن به خواهره حامد حدادی!! هی گفتن آره خیلی قدش بلنده و اینا! بعد میثم گفت:  "موسی نبی پور قدش۲.۱۳ بعد زنش ۲.۱۵!!   بچشون تو ۳ ماهگی فکر کنم این قد بوده!!(این قدر = یه چیزی حدوده ۱.۲۰ اونم تو ۶ ماهگی!!) "  منم گفتم " أی بابـــــــــــــا!! شماها مگه خودتون خواهر مادر ندارین به بقیه گیر میدین؟" که همه این موضوع  رو تایید کردن.

بعد همش همشون داشت راجع به جوجوی من میحرفیدن (حال کنین محبوبیتُ  )  شهریار یهو برگشت به من گفت اینا(رو به میثم و علی)  کنکور ندارن دیگه؟ گفتم علی امسال کنکور داد(یعنی متولده خرداد ۷۰)  میثمم ساله دیگه کنکور داره(یعنی میشه متولده تیر ۷۱ ) گفت "پس فقط این وسط رفیقه تو خر میزنه دیگه؟؟ " من: " آره "  بقیه حواسشون نبود ما داریم چی میگیم. برگشتم به علی گفتم ببین داره پشته سره داداشت(خودش میگه **** (* = اسمه جوجو) حرف میزنه هاااااا!!" یهو قاطی کرد گفت پشته سره اون جلوی من نه ازش خوب بگین نه بد!! من: " علـــــــــــــــی؟؟ خوبم نگن پشته سرش؟؟"  علی:  " نــــــــه، یعنی نمیدونم!! اینجام میگیره" (اینجام = روی گردنتون وسطه گلوتون) "  ماها =  .  من: "اونوقت اونجا اسمش چیه؟؟"  سهراب: " تا اونجایی که ما اطلاع داشتیم اونجا گلو بوده دیگه!" علی: " والا تا اونجایی که من میدونم اینجا رگه غیرته!!!"  ماها =   میثم: "إإإإإإإإإ!!! پس ماله من چقد کلفته!! (آخه گردنش یه نمور پهنه!) "  شهریار: " تا اونجایی که من میدونم رگه غیرت این بقل بود!!" (این بقل = از لاله ی گوشتون یه ذره بیاین پایین تر، سمته راسته گردنتون) 

بعد بحث رسید به اونجایی که روزه اولی که آتی و علی میخواستن با هم دوست شن. آخه اون روز من با میثمُ محیا بیرون بودم. بعد علی هی بهم زنگ میزد با هام حرف میزد. راجع به آتی میپرسید و اینا. یه جا میثم گفت بده من گوشیِ بجوابم. گفتم بیخی توروخدا سکته میکنه الان. گفت نه بابا بده. من گوشیو دادم بهش. جواب داد. میثم با یه صدای کلفت: "بلــــــــــــه؟؟؟!!" علی تا اومده بگه الو قطع کرده!! خودش(علی) اون روز میگفت: "من احساس میکردم ضربانه قلبمُ دارم از تو دهنم میشنوم! فکر کردم باباشه!!"  بعد علی تو باشگاهشون لقبش "علی داغونه" ( !! دلیلشم هنوز نفهمیدم چرا!) بعد میثم گفت آره این به من هی میگفت بابا این علیه. میشناسیش. بعد اومد بگه من بهش گفتم این علی داغونه گفت آره بهم گفته این همون علی خرابه دیگه!!! آقا اینُ گفت ماها دیگه هر کدوممون یه طرف افتادیم از خنده!!   حالا من داشتم حرص میخوردم میزدم تو سر و صورتم میگفتم میثم ول کن توروخدااااا، دیگه ادامه نده اینم هی میگفت چیه تو اونجا مثه کلاغ بال بال میزنی و خلاصه هی خودشُ  میزد به اون راه منم بیشتر حرص میخوردم. بعدش که خنده هامون تموم شد میثم گفت " إإإإإ، بسه دیگه بی جنبه ها! خوب تلویزیونم میتونه خراب شه دیگه!!" شهریار: إإإإ، نه بابا؟؟ تلویزیونم آررررررهههه؟؟" میثم: " آره ، مثلا الان تلویزیونه ما خرابه" شهریار: نه بابا؟؟"  میثم: " آره، آخه ما ماهواره داریم!!" بعد که این بحثا تموم شد  میثم گفت آره داشتم میگفتم ..... (که من دوباره شروع کردم بال بال زدن. میثمم اصلا توجه نمیکرد و ادامه داد) آره داشتم میگفتم، گفت بابا این علی داغونه دیگه!!(من همونجا یه دونه محکم خوابوندم تو سره خودم!!) همه یهو بلند تر زدن زیره خنده!!  علی برگشت به من گفت دستت درد نکنه آبجی دیگه!! خودشم زد زیره خنده. منم هی به میثم میگفتم میثم جان شما دیگه ادمه نده والا میام میگیرم تا میخوری میزنمتااا اونم در کماله خونسردی داشت بقیرو نگاه میکرد. نشسته بود رو زمین رفتم طرفش که بزنمش دسته درازشُ  دراز کرد پایینه سارافونمُ  گرفت کشید که نرم جلوتر یهو دکمه های سارافونم از پایین به بالا کنده شد!!   منم وایسادم فقط زُل زدم  بهش اونم که راحتتتتتت، سرشُ گذارشت رو زانوهاش خندید!! دیگه یه خورده چرت و پرت گفتیمُ پا شدن حاضر شن که بیایم خونه هامون. تو راهم هممون خیابونُ  ghorogh (فارسیشُ بلد نبودم بنیوسم!!) کرده بودیم.  بحث سره این بود که غربه تهران بهتره یا شرقش. آخه ماها هممون ماله غرب بودیم غیر از شهریار و رضا و سهراب و محیا. اونا هی داشتن از مزایای اونجا میگفتن ماام میگفتیم خوب چیه بیاین ما اینجا بهترشُ بهتون میدیم. که رضا برگشت گفت چیه اینجا بابا؟؟ متروش یهو میاد رو زمین!! (منظورش آخره ایستگاهه صادقیس که میاد رو زمین و زیره زمین نیس.) گفتم آخـــــــــی!! شماها تو دهاتتون از این چیزا ندارین؟ اشکال نداره پسرم. (به بقیه ی دوستانی که بچه ی شرق تهرانن توهین نشه این مورد خاص بود، یعنی کل کل بود) خلاصه با این کل کلا رسیدیم سره خیابونُ از هم جدا شدیم. من و علی و آتی باهم اومدیم بیایم خونمون اوناام رفتن مترو.

فکر کنم دیگه تموم شد من واقعاااااااااا معذرت میخوام انقدر زیاد شد، حق دارین اگه نخونینش

تو ادامه ی مطلب یه عکس از بازی اون روز میذارم. ببینین.

هفته ی پیش جوجومُ دیدم فکر کنم فرداام ببینمش اگه خدا بخواد

ღღ پنجشنبه مهمون داشتیم داشتم جریانه تصادفه خواهر جوجو رو تعریف میکردم شوهر خالم گفتن من این تصادفُ دیدم!! بعد که واسم تعریف کردن من داشتم سکته میکردم تو پسته بعدی تعریف میکنم چی شده هنوزم حالش بد و تو بیمارستانه

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 5:6 قبل از ظهر توسط GoLDuNak |

دلتنگی چه حس بدی است
تنهایی چه حس بدی است
كاش
پاره ای ابر میشدم دلم مهربانی میبارید
كاش نگاهم شرار نور میشد
آشتی میداد
و كه دوست داشتن چه كلام كاملی است
و من چقدر دلم 
دلتنگِ دوست داشتن است

 اما تو هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
قلب من جایی است که تو در آنی

همیشه نزدیکی، هر روز
هر قدم در طول مسیر....


ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ 

سلام چطورین؟ نماز روزه هاتون قبول.

ماام معمولیه رو به بدیم فکر کنم!! دیشب جوجو بهم گفت دیروز دوستم(یعنی خواهر کوچیکش) تصادف کرده الانم تو بیمارستانه حالشم خیلیییییی بده ۳-۴ جاشم شکسته دعا کنین واسش تو رو خدا خیلی نگرانم

خوب بریم سره خاطراتمون

۴ شنبه( ۲۱ مرداد مصادف با 12 AUGUST  مصادف با ۱سال و ۷ ماهگیه دوستیمون و.....) بود که داشتم با جوجو میحرفیدم گفت جمعه چی کاره ای؟؟ گفتم هیچ کاره. گفت من کلاس فوق العاده دارم بعدش بریم بیرون؟؟ گفتم آخه جمعه ها یه ذره سخته بیرون اومدن ولی ok من خبره قطعیشُ بهت میدم. اون روز خیلی باهم حرفیدیم! انقد که صدای مامیش در اومدُ تلفنه اتاقشُ برداشتنُ گذاشتن تو حال!! دیگه اینم ازمون گرفتن تا یه مدت فکر کنم! ولی خوب جوجویی نه که اصلا به من نمیزنگه!! البته واقعا کمتر شده! از اون روز تا حالا بیشترین رکورده حرف ندنومون ۴ روز بوده خلاصه بهش گفتم من که روم نمیشه بزنگم خونتون اگه جور شد بیام به علی میگم بهت بگه(خدا این علیُ  از ما نگیره که تلگرافه خوبیه) خلاصه برناممم جور شد و به علی گفتم بهش بگه میرم. علیم بهش زنگیده بوده تا ۱۰ خونه نبوده کلاس داشته!!! بهش گفتم دیگه تا ۱۰:۳۰ میاد بهش بزینگ بگو فقط چه ساعتیُ کجا؟ علی که بهش میزنگه جوجو خان میگن بهش بگو نمیدونم. آقا این که علی بهم گفت میخواستم بگیرم فقط steve ُ  بزنم عصبانی شده بودم در حده...... دیگه کلی این علی بدبخت چرت و پرت گفت که من یادم بره و نذاشت تا صبح بخوابم حالا من صبحش آزمون کشوری داشتم!! خلاصه با هر بدبختیی بود آزمونُ دادم یه ۱۰ مینم سره آزمون خوابیدم شبش جوابشُ به گوشی بابام message کردن رتبم ار بینه ۳۰۰ هزار نفر شده  بود ۴۰۳ !!!!!!!!!!! به علی sms دادم گفتم یعنی دمت گرم من از این به بعد هروقت آزمون داشته باشم میشینم تا صبح sms بازی میکنم آها راستی اصلا ام درس نخونده بودم!!! من چاکرم امضا نمیدم بهتون حالا بریم سره اینکه جوجو بالاخره اومد یا نه  تقریبا ساعته ۱ اینا بود دیدم داره میزنگه. جواب دادم دیدم داره خیلی جدی میگه امروز کلاسمون ساعته ۵:۳۰ تموم میشه یا ۶؟؟ من =  بعد دیدم هی داره این سوالُ تکرار میکنه!!  گفتم ساعته ۶ پاتوق. گفت باشه خیلی ممنون. خدافظ.  حالا من تا ۱۰ مین بعده اینکه تلُ قطیدم داشتم میخندیدم!! یعنی باید صداشُ ضبط میکردم میزاشتم اینجاها!! بعد رفتم پاتوق دیدم جوجو نیس!! خفن عصبانی بودم. کم کم اومدم سمته خونشون دیدم علی داره میزنگه!!!! برداشتم دیدم جوجوِ ِ!! گفت کجایی؟؟ گفتم نزذیکه خونتون تو کجایی؟؟ گفت پیشه علی. بیا سمته خونه ی اینا منم میام. حالا من رفتم سمته خونشون میبینم هیچ کس نیس!! زنگیدم به علی میگم این کوووووووو؟؟؟ میگه نمیدونم!!! بهش میگم از کدوم طرف اومد میگه نمیدونم ما اتفاقی همُ دیدیم!! میگم چی تنش بود؟؟ میگه یه پرهنه پسرونه ی(منظورش مردونه بود) سورمه ای ساده!! گفتم تو برو طرفه خونه ی خودمونُ بگرد منم مرم اینور. اومدم دوباره برگردم سمته خونه ی جوجو اینا که سره کیهان دیدمش! زنیدم به علی میگم پیداش کرم نگرد. بعد دقت کردم به لباسه جوجو دیدم طوسیه(نوک مدادی) تنشه که راه راهم داره!!! بهش گفتم علی یه بازر دگه بگو لبسه ****(اسمه جوجو)  چه رنگیه؟؟ گفت سرمه ای..... گفتم کور رنگی داری هیچی دیگه فرقه بینه ساده و راه راهم تشخیص نمیدی؟؟ خودش زد زیره خنده جوجوام که........... بعد رفتیم تو پارک نشستیم. کل یخودمان را لوسوندیم بعد رفتیم ایستک خوردیم من باید میرفتم باشگاه  بعد رفتیم میدون مین یه ذره وایسادیم دور از فوضولانه محترم حرفیدیم که دیدم  به آفاهه اون پایین داره نگامون میکنه!! ماام همونجوری ریلکس داشتیم به حرفیدنمون ادامه میدادیم به جوجو گفتم بیا بریم پیشه علی کارت داره گفت تورو میرسونم بعد گفتم نمیخواد بیا بیریم گفت نه!!!! آخرسرم امودیم بریم طرفه باشگاهه من دیدم همون آقاهه هنوز همونجا وایساده!! به جوجو گفتم ورودی ندادیم که الان ازمون خروجی میگیره!! دیگه اومدیم سمته باشگاهُ. ۶۰ بار گفتیم خوب دیگه خدافظ باز وایسادیم حرفیدیم. بعد اون روز انقد دلم میخواست بوسش کنم ولی نمیشد!! البته اونیه ۵۰۰باری...... بعد یه لحظه کلشُ کرد اونور من قدم به صورتش نمیرسه وقتی صاف وایمیسته باید بپرم(دقت کنین که من  قدم ۱۷۳ جوجو ۱۹۱!!) بعد در همون لحظه من پریدم بوسش کنم ولی به گردنش رسیدم!! بعد برگشتش کوپ کرده بود!! میگه دختر وسطه خیابونیما گفتم خوب دلم بوس خواست دیگه عشقولی خندیدُ از هم خدافظی کریدم و اون رفت پیشه علی منم رفتم باشگاه. کلا یه ۱ساعتُ خورده ایی باهم بودیم. فکر کنم از ۶:۳۰ تا ۷:۴۵ اینا.

بعد حالا جمعه ی همین هفته خونه ی خالم بودیم جوجو بعده ۳-۴ روز بهم زنگیده عینه همون روز میگه کلاسمون کیه؟؟!! گفتم من خونه یخالمم فکر نکنم بتونم بیام ولی میخوای تو ۶ بیا پاتوق اگه شد میام دیگه. بعد دیدم نمیشه یعنی هیچکس نیوردتم خونه من حس نداشتم خودم برگردم دیگه نرفتم بازم به علی گفتم برو پاتوق بهش بگو من نمیاماون بیچارم رفته بود. دیگه جوجو با گوشیه علی زینگد بهم. بهش گفتم توروخدا ببخشید نشد بیاما میگه بیخیال خانومم این همه من نیومدم حالا یه بارم تو ولی من ۱۰ بار گفتم sorry!! خوب حالا بقیشُ بذارین بگم که علی با همون دوستم که تو پسته قبل گفتم از علی خوشش اومده دوست شدن!!!!!!!! علی خودش پیشنهاد داد به من که به آتی بگم!! البته خدا میدونه که قبلش چقد مقدمه چینی کردو اینا. تازه GFام نداشته یه دختررو ۲سال دوس داشته که همسایشونم هست. ولی ماشاالله این دختره انقد آدمه خوبیه که من یکی............(دقت شود که از افعاله معکوس استفاده کردم) خلاصه اینام الان ۱هفته و خورده ایی که باهم دوستن!! به قوله دوستم "یاسی" بگو آتی چه جوری دخیل بستی که خدا ۱ هفته ایی جوابتُ داد؟؟!!

ولی بساطی داریم از دسته این ۲تاها!! یعنی به معنای کاملا واقعی جفتشون.......... بیخیال با زبونه روزه غیبت نکنم بهتره آها گفتم روزه جوجو دیشب مبگه تازه امروز فهمیدم ماه رمضونه!! آخه هر کدومشون تو خونشون یه مشکلی دارن(مریضی)  که روزه نمیگیرن! خوذشم پارسال فقط جمعه ها میگرفت تا ساعته ۴ بعد از ظهر میخوابید بهدش میومد پیشه من دیگه افطار بود. بچم خیلی بهش فشار میومد!! ولی خوب به خاطره مشکله قلبیی که داره نمیتونه بگیره فشارش بیوفته پایین دیگه شاید اون نفسه مه میاد پایین برنگره بالا. منم پارسال دکتر گفته بود نباید روزه بگری چون ناراحتی معده داشتم خفـــــــــــــــن. الانم دارم ولی پررووام دیگه، میگیرم.

ღ عکسایی که قولشُ داده بودم + یه سری عکسه دیگه تو ادامه ی مطبه

ღღ نزدیکه اذان دعامون کنین تو رو خدا 

ღღღ واسه خواهره جوجو دعا فراموش نشه خواهشا خیلی نگرانشم. بیچاره مامیش اگه یه بلایی سرشون نیاد خیلیه از بس این چند وقته این همه شک بهشون وارد شده 

ღღღღ کلا خیلی کم نت میام. شرمنده اگه واستون کامنت نمیذارم ولی به خدا به همه  سر میزنم.

ღღღღღ خودمون تو مسابقاتمون قهرمان شدیم البته بماند که چه ماجراهایی داشتیم.

ღღღღღღ بکسه تیم ملیم که واسه دومین باز قهرمانه آسیا شدن اونم فینال با چین، دمشون گرم ولی قهرمانیه ۲سال پیش یه چیزه دیگه بود. آیدینم بود اکا امسال.... اینم عکسه داداش صمد و حامد حدادی(شاخای تیم ملی) روش کلیک کنین.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط GoLDuNak |

سلام.... اینم عکسه من و جوجومه....!!!!(اگه بتونی قیافه هامون’ تشخیص بدی یه جایزه داری! :دی تشخیصم بدی اشکال نداره چون اصلا شبیه این عکس نیستیم :دی)
من این وبلاگ رو واسه دله جفتمون ساختم تا بیام از همه ی خاطراتمون توش بنویسم...ما از 21 دی 86 با هم دوستیم(داستان دوستیمون تو پستٍ 2 و 3 هست دوس داشتین بخونین)....تا الانم هیچ شکی ندارم که اگه مشکلی پیش نیاد ماله همیم. :X فقط خدا باید کمکمون کته که به بزرگی’ مهربونیه اونم هیچ شکی ندارم.

ღღ♥ღღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ

از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی عبور میكنم و آرزو میكنم كه كاش برای یك لحظه فقط یك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ،
میخواهم سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر از گریه گم نشوم.
تو مرا به دیار محبتها بردی و صادقانه دوستم داشتی پس بیا و باز در این راه تلاش كن اگر طاقت اشكهایم را نداری، در راه عشقی پاك تر و صادقانه تر، زیرا كه من و تو مـــــا شده ایم.
پس نگذار زمانه بیرحم دلهایی را كه از هم جدا نشدنی است را به درد آورد...
دلم را به تو دادم و كلیدش را به سوی آسمان خوشبختی ها روانه كردم.
چه شبها كه تا سحر به یادت با گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم و چه روزها با خاطراتت نفس كشیدم...
پس تو ای سخاوت آسمانی من ، مرا دریاب كه دیوانه وار
"دوستــــــــــــــت دارم"

Home
Email
Night Skin